نمیدونم 30 روز یا 40 روز پیش بود. از دستم در رفته حساب روزها. مهم هم نیست. صدایی پشت تلفن بود که برام این رو خوند:
حرف شکاکانی که میگویند تو نمیتوانی ، باور نکن و توجه به حرف بزدلانی که می گویند مردم چه خواهند گفت. به احساساتت اعتماد کن که تو را در مسیر درست هدایت میکنند. به شهامتت اعتماد کن تا به امکان خودت بودن برسی. زندگیت را به دست بگیر. فرشته ای در کنار توست ... (مارگوت بیکل)
نوشته بودمش و بود ... تا اینکه امروز برام زنده شد. من تمام این مدت به احساساتم اعتماد کرده بودم و زنده موندم!
۵ نظر:
این شعر واقعا از مارگوت بیکله یا فقط یه مفهومی از شعر اونه؟ نشنیده بودم قبلا.
بله ازدفتر چهارم: حقیقت را در آغوش بگیر!
http://www.yaghma-golrouee.com/showworks.php?
catId=24&productId=743
شماره 9
انتظار داشتم همه نوشته هات راجع به دوچرخه ت باشه. الان یه کم متعجب شدم :p
آخرش شازده کوچولوی شاملو رو گوش کردی؟
آره الناز خودمم متعجبم از خودم!
همین الان دارم دانلودش میکنم. مرسی
:)
سلام
خوبی؟
آره دیگه معلومه خودمم.
میپرسی از کجا معلومه؟
خب اولا از ملینا
دوما قمقمه آبی رنگم
سومالباس رودی
چهارم استیل ضایع بدنم.
حالا شناختی؟
راستی باید یه روز با شما بریم که من بپرم شما چند تا عکس خوووب بگیرید ازم.
آخه مرتضی هر دفعه میخواد عکس بگیره براش توضیح میدم و یادش میدم و اونم هر دفعه میگه بلدم و کلی ناراحت میشه و فحش میده.
ولی من آرزو به دل موندم که یه عکس فقط یه دونه عکس خوب ازم بگیره.
ارسال یک نظر