یه چند وقتی میشه که بابا از خونه مامان بزرگ اومده و یه طبقه پر از پرتقال های سبز و ترش هر روز صبح تو یخچال بهم چشمک میزنن. خونه مامان بزرگ برا من پر از خاطرست.از پنجره رو به دریاش گرفته تا درختای پرتقال تو باغچه. اصلا امروز دلم تنگ شده بود براش. خونه رو میگم وگرنه مامان بزرگ که همین پریشب اینجا بود.
داشتم میگفتم که صبح به صبح دو تا پرتقال بر میدارم یه دونه رو همون اول صبح سر کار میخورم یه دونه رو هم بعد ناهار. ترشی که زیر زبون آدم میره لذتی داره برا خودش. اما امروز یه چیزی فرق داشت. من که همیشه طبق روال نفر آخر دفترم امروز نفر اول بودم! این روزا ناخودآگاه سحرخیز شدم. همه هم متعجب شدن که قضیه چیه تو چرا تایمت بهم خورده. دیروز که یکی از همکارا وقتی پنج دقیقه به حرفام گوش داد گفت مواظب خودت باشا :) منم کلی تو دلم خندیدم که دهه کجای کاری تازه شروعشه ...
اییییی باز پرت شدم ... داشتم میگفتم که امروز زودتر از همه رسیدمو تو اتاق که رفتم بعد من یکی از همکارا اومد و سلامی داد. همچی بگی نگی حس کردم که سلامش ارزشی پشتش بود. یه حسی داشت. خوب منم یه پرتقال سبزمو بخشیدم. گفتم از شمال اومده خوشمزست. یه ربع بعد که میخواستم برم کارد بیارم وکیل چایی آورد با همون خنده همیشگی که از صورتش محو نمیشه. خنده همیشه زینت صورت این پسر کم سن و ساله. خندش افسونم کرد ... گفتم وایسا ، بیا از شمال اومده خوشمزست.
امروز مزه ترشی نبود که اول صبحی سرحالم کنه اما یه مزه دیگه ای رو زبونم بود که دلپذیرتر بود. یواش یواش یه سری چیزا دارن عوض میشن... هر چی بیشتر ترمز و ول میکنم بیشتر سرعت میگیرم. بادی که تو صورتم میخوره غریبه. مسیر هم مرتفع و پر از دره های قشنگ که آدم هوس میکنه ترمز نگیره :)
داشتم میگفتم که صبح به صبح دو تا پرتقال بر میدارم یه دونه رو همون اول صبح سر کار میخورم یه دونه رو هم بعد ناهار. ترشی که زیر زبون آدم میره لذتی داره برا خودش. اما امروز یه چیزی فرق داشت. من که همیشه طبق روال نفر آخر دفترم امروز نفر اول بودم! این روزا ناخودآگاه سحرخیز شدم. همه هم متعجب شدن که قضیه چیه تو چرا تایمت بهم خورده. دیروز که یکی از همکارا وقتی پنج دقیقه به حرفام گوش داد گفت مواظب خودت باشا :) منم کلی تو دلم خندیدم که دهه کجای کاری تازه شروعشه ...
اییییی باز پرت شدم ... داشتم میگفتم که امروز زودتر از همه رسیدمو تو اتاق که رفتم بعد من یکی از همکارا اومد و سلامی داد. همچی بگی نگی حس کردم که سلامش ارزشی پشتش بود. یه حسی داشت. خوب منم یه پرتقال سبزمو بخشیدم. گفتم از شمال اومده خوشمزست. یه ربع بعد که میخواستم برم کارد بیارم وکیل چایی آورد با همون خنده همیشگی که از صورتش محو نمیشه. خنده همیشه زینت صورت این پسر کم سن و ساله. خندش افسونم کرد ... گفتم وایسا ، بیا از شمال اومده خوشمزست.
امروز مزه ترشی نبود که اول صبحی سرحالم کنه اما یه مزه دیگه ای رو زبونم بود که دلپذیرتر بود. یواش یواش یه سری چیزا دارن عوض میشن... هر چی بیشتر ترمز و ول میکنم بیشتر سرعت میگیرم. بادی که تو صورتم میخوره غریبه. مسیر هم مرتفع و پر از دره های قشنگ که آدم هوس میکنه ترمز نگیره :)












