<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663</id><updated>2011-12-04T08:19:30.213+03:30</updated><category term='Book Review'/><category term='Bike and Nature'/><category term='My Words'/><title type='text'>تئوِدورس</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>30</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-4485266491652841643</id><published>2010-02-15T22:13:00.012+03:30</published><updated>2010-02-24T20:43:55.099+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Book Review'/><title type='text'>بار هستی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S4VeRXxj9FI/AAAAAAAAAkk/Y0kTUYdEDDo/s1600-h/01.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 211px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S4VeRXxj9FI/AAAAAAAAAkk/Y0kTUYdEDDo/s320/01.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5441859377279792210" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl"  style="text-align: justify;font-family:tahoma;"&gt;شخصیتهای رمانی که نوشته ام ، امکانات خود من هستند که تحقق نیافته اند. هر کدام مرزی را گذرکرده اند که من فقط آن را دور زده ام.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;میلان کوندرا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;توما &lt;/span&gt;: جراح قابلی که حرفه خود را وظیفه و رسالتش می پنداشت تا اینکه ترزا همچون نوزادی درون سبد به زندگیش وارد شد و او را از مرزهای زندگیش عبور داد و مزه عشق و خوشیِ بی تفاوتی را به او چشاند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ترزا &lt;/span&gt;: وفاداری! تنها سلاحش وفاداری است و چیز دیگری برای دادن به توما ندارد و عشق آنها معماری شگفت انگیز قرینه ای است که بر اعتماد مطلق به وفاداری ترزا استوار است. قصر مجللی که روی یک ستون بنا شده است و امپراتوری که بر اساس اندیشه وفاداری او ، شکل گرفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;فرانز &lt;/span&gt;: استاد دانشگاهی است که در میان کلمات رشد کرده و زندگی می کند. کلمات برایش مفهوم های محکمی دارند و مانند وزنه هایی هستند که برای او سنگینی به ارمغان آورده اند. هرچه سنگینتر به زمین نزدیکتر و واقعی تر! شکستن مفهوم ها و فرو ریختن وزنه ها که سنگین ترین آنها وفا بود او را به سبکی میرساند. سبکی که او را در قالب پرتو نگاهی تا مرگ همراهی میکند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سابینا&lt;/span&gt; : خیانت! خیانت از صف خارج شدن و به سوی نامعلوم رفتن است و از دید سابینا هیچ چیز زیباتر از به سوی نامعلوم رفتن نیست. هدفی که دنبال می کنیم همیشه پوشیده است. سابینا نیز نمی دانست که پشت اشتیاق او به خیانت چه هدف و غایتی است. و آن،خلأ بود و سبکیِ تحمل ناپذیر بار هستی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;کارنین&lt;/span&gt; : نیکی حقیقی انسان در کمال خلوص و بدون تکلف در مورد جانورانی که هیچ نیرویی به نمایش نمی گذارند، پدیدار می شود و کارنین سگی است که خالق لحظه هایی بدیع از دوست داشتن بدون تکلف است. لحظه هایی که به نظرم زیباترین و تأثیر گذارترین لحظه های رمان هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس زمینه داستان اختناقی است حاصل از اشغال خاک چک بدست روسها (1968) و تحمیل عقاید و ایدئولوژی آنها در قالب کمونیسم. واکنشهای شخصیتهای رمان به این شرایط، کمک بیشتری به شناخت آنها میکند. ترزا دوربین به دست میگیرد و مقاومت مردم در برابر تانکهای روسی را ثبت می کند. توما با پافشاری بر عقیده ای که در مقاله ای بیان کرده ، همه چیزش را از دست می دهد و به شیشه پاک کنی و زندگی در روستا روی می آورد.&lt;br /&gt;وچقدر آشناست این اختناق. فرقی نمی کند در پیِ کمونیسم باشد یا دین، پلیس مخفی داشته باشد یا نیروی امنیتی، نیروی اشغالگرِبیگانه باشد یا خودی. فریادهای درگلو مانده، سرخوردگیها، احساس خفگی و ... همگی از یک جنس هستند. یک بو و یک طعم دارند و حس مشترک آنها رنج است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-4485266491652841643?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/4485266491652841643/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=4485266491652841643&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/4485266491652841643'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/4485266491652841643'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='بار هستی'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S4VeRXxj9FI/AAAAAAAAAkk/Y0kTUYdEDDo/s72-c/01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-5969798019604176690</id><published>2010-01-26T21:57:00.010+03:30</published><updated>2010-01-26T22:39:25.613+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Book Review'/><title type='text'>جامعه شناسی خودمانی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S1892APiktI/AAAAAAAAAjM/H8kiSYhfoZc/s1600-h/Naraaghi.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 188px; height: 200px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S1892APiktI/AAAAAAAAAjM/H8kiSYhfoZc/s200/Naraaghi.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5431127673619518162" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify; font-family: tahoma;"&gt;واقعاً بهم چسبید! نمیدونم بخاطر این بود که یه هدیه خیلی خیلی عزیز بود یا اینکه واقعا کتاب خوبی بود! ولی از حق نگذریم که نثر روان و ساده ای داشت و عاری از پیچیده گوییهای معمول بود. ضمن اینکه شرایط فعلی جامعه ما خواندن همچین کتابهایی رو جذاب میکنه.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="font-family: tahoma; text-align: justify;"&gt;اگر برای شما هم پیش اومده که گاهی خودتون رو متعلق به این جامعه ندونید و احساس منزوی بودن بهتون دست داده ، با خواندن این کتاب داغ دلتون تازه میشه و در عین حال می بینید که حتی گاهی خودتون هم با این خصوصیات غلط همراهی کرده اید و با پایان کتاب هم یه عزم راسخ براتون باقی میمونه که اصلاحات رو هر چه بیشتر و از خودتون شروع کنید.&lt;br /&gt;"جامعه شناسی خودمانی" در حقیقت کالبد شکافی شخصیت ایرانی و خصوصیات بارز ایرانیهاست و نویسنده (حسن نراقی) زوال جامعه ایرانی را که به گفته او از اواخر سلسله هخامنشیان آغاز شده با ذکر خصوصیاتی همچون بیگانگی با تاریخ ، قهرمان پروری ، ریاکاری ، قانون گریزی و ... را با چنان مستنداتی جلو چشم شما میاره که راهی برای نفی اونها باقی نمیمونه. خیلی خودمانی! به ما میگه که "چگونه هستیم" و اینکه، "چرا اینگونه شدیم" و"علاج آن چیست" را به خواننده میسپارد.&lt;br /&gt;در نهایت به این نتیجه میرسیم که شرایط فعلی هر جامعه ای(حکومت ، اقتصاد و ...) برآمده از همان جامعه است و تا زمانیکه اکثریت جامعه با تغییرات خو نگیرند و به عبارتی تن به تغییر ندهند ، تحولی پایدار حاصل نخواهد شد. و چقدر خوب از ملک الشعرا بهار نقل میکند که:&lt;br /&gt;این دود سیه فام که از بام وطن خاست، از ماست که بر ماست&lt;br /&gt;همه اینها رو گفتم ولی دوست دارم نهایت خوش بینی رو بکار بگیرم و اینطور ببینم که جامعه فعلی ما هرچند خصوصیات بارز شخصیت ایرانی(که در کتاب به تفصیل آورده شده) رو هنوز با خودش داره ولی نشانه های تغییر هر چند به کندی، آشکار شده. حداقل اینکه شکاف بین جامعه و حکومت به حدی رسیده که نیاز به تغییر باشه و روز به روز به تعداد آدمایی که سعی میکنن مثل گذشتگانشون فکر نکنن، اضافه میشه.&lt;br /&gt;در آخر یه چیز دیگه هم از این کتاب فهمیدم که حداقل یه دوست ویژه که بودم!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-5969798019604176690?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/5969798019604176690/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=5969798019604176690&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/5969798019604176690'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/5969798019604176690'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2010/01/blog-post_26.html' title='جامعه شناسی خودمانی'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S1892APiktI/AAAAAAAAAjM/H8kiSYhfoZc/s72-c/Naraaghi.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-5394711537345448071</id><published>2010-01-25T21:55:00.013+03:30</published><updated>2010-01-25T23:18:46.962+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bike and Nature'/><title type='text'>کندور و وردیج</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;جمعه 25 دی ، یه روز آفتابی که اصلاً حال و هوای زمستون رو نداره. هدف کندور و سپس ادامه مسیر تا وردیج...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;سرشار از انرژی ام ، به قدری که باعث تعجبم! به خودم گفتم یک جمله میتونه همچین انرژی رو به من بده اگر رنگ واقعیت بگیره چقدر انرژی داره و چه حسی با خودش میاره؟ و من امیدوار به رنگی شدن تکرارهای سیاه و سفیدم ، مینویسم و مینویسم و کلمه به کلمه توی ذهنم فریادشون میزنم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; font-family: tahoma;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S13juL14mRI/AAAAAAAAAis/cmj3FVl9mQU/s1600-h/02.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S13juL14mRI/AAAAAAAAAis/cmj3FVl9mQU/s320/02.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5430747108270971154" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;مسیر از ابتدای جاده چالوس تا روستای کندور آسفالته و خلوت بود و البته سربالایی! ولی نه در اون حدی که همیشه ازش شنیده بودم. از کندور تا وردیج رو به جاده خاکی زدیم و رفته رفته مسیر قشنگتر شد و سرازیری هایی که پس از تحمل سربالایی ها دلپذیرترن و در نهایت از وردآورد سردرآوردیم و اتوبان و کفی و یکنواختی و خستگی تا ... کرج.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify; font-family: tahoma;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S13iljhCK_I/AAAAAAAAAh8/4d2OdSRgR14/s1600-h/03.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S13iljhCK_I/AAAAAAAAAh8/4d2OdSRgR14/s320/03.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5430745860495518706" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آدمکهای سنگی کنار مسیر هم جو رو یکم تخیلی کرده بود و اولین چیزی که به ذهنم آورد تیم برتون بود. فکر میکردم که اگر اینها رو میدید حتماً سوژه ای برای خلق یه محیط عجیب ولی باورکردنی پیدا میکرد. معلوم نبود میخندن، گریه میکنن، متحیر هستن و یا صرفاً از سَرِ بیتفاوتی روشون به ماست! هر چی بود نگاهشون سنگین بود...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a style="font-family: tahoma;" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S13jcE1c3fI/AAAAAAAAAic/eQtnds3zzGY/s1600-h/01.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S13jcE1c3fI/AAAAAAAAAic/eQtnds3zzGY/s320/01.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5430746797152460274" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a style="font-family: tahoma;" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S13il-bFeBI/AAAAAAAAAiE/AgwAtsCXGRU/s1600-h/04.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S13il-bFeBI/AAAAAAAAAiE/AgwAtsCXGRU/s320/04.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5430745867718326290" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;در کل یه روز خیلی خوب بود. نه ، در واقع از شب قبلش خوب شروع شده بود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-5394711537345448071?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/5394711537345448071/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=5394711537345448071&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/5394711537345448071'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/5394711537345448071'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2010/01/blog-post_25.html' title='کندور و وردیج'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S13juL14mRI/AAAAAAAAAis/cmj3FVl9mQU/s72-c/02.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-1460208662139974350</id><published>2010-01-19T10:15:00.015+03:30</published><updated>2010-02-24T20:47:12.729+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='My Words'/><title type='text'>زنده موندم</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S4VfA-RRRzI/AAAAAAAAAlE/ltpvchRWlCw/s1600-h/02.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 209px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S4VfA-RRRzI/AAAAAAAAAlE/ltpvchRWlCw/s320/02.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5441860195067184946" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;&lt;br /&gt;نمیدونم 30 روز یا 40 روز پیش بود. از دستم در رفته حساب روزها. مهم هم نیست. صدایی پشت تلفن بود که برام این رو خوند:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;حرف شکاکانی که میگویند تو نمیتوانی ، باور نکن و توجه به حرف بزدلانی که می گویند مردم چه خواهند گفت. به احساساتت اعتماد کن که تو را در مسیر درست هدایت میکنند. به شهامتت اعتماد کن تا به امکان خودت بودن برسی. زندگیت را به دست بگیر. فرشته ای در کنار توست ... (مارگوت بیکل)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;نوشته بودمش و بود ... تا اینکه امروز برام زنده شد. من تمام این مدت به احساساتم اعتماد کرده بودم و زنده موندم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-1460208662139974350?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/1460208662139974350/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=1460208662139974350&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/1460208662139974350'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/1460208662139974350'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2010/01/30-40.html' title='زنده موندم'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S4VfA-RRRzI/AAAAAAAAAlE/ltpvchRWlCw/s72-c/02.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-8325875377078385537</id><published>2010-01-10T23:21:00.011+03:30</published><updated>2010-01-11T22:25:17.784+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='My Words'/><title type='text'>شاملو</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;پنجشنبه (17 دی) رو با دلتنگی شروع کردم و طبق معمولِ اینجور وقتها به خودم استراحت دادم :) هی بالا پایین کردم و کلی فکر و کلی متر کردن اتاق تا یادم افتاد که دوستم پیشنهادِ دیدنِ یه گالری رو داده بود با مضمونِ "وقتی می توان دید می توان چیزی نگفت." همین جمله روی بروشور آدمو کنجکاو میکرد. داشتم زمینه چینی می کردم که نفهمیدم چجوری شد که یهویی با کلی عجله سُر خوردم سمت امام زاده طاهر و همراه چند تا از بچه ها شدم. بعدش هم بالای سر سنگِ قبر سبز رنگی بودیم که بیشتر از همه چیز منو یاد دُن آرام و گریگوری میندازه و اینکه شازده کوچولو رو با ترجمه شاملو هم بخونم. نمیدونم تا به کی سنگ قبرش سالم بمونه یا رنگش عوض نشه ولی اینو میدونم سنگ قبرهای این رنگی! روز به روز بیشتر میشن و روز رستاخیز نزدیکِ ... نزدیک ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: center; font-family: tahoma;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S0o2u_eAwQI/AAAAAAAAAg0/DXUR3XUIpdM/s1600-h/01.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S0o2u_eAwQI/AAAAAAAAAg0/DXUR3XUIpdM/s320/01.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5425208882060378370" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;ممنونم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-8325875377078385537?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/8325875377078385537/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=8325875377078385537&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/8325875377078385537'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/8325875377078385537'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2010/01/blog-post_10.html' title='شاملو'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S0o2u_eAwQI/AAAAAAAAAg0/DXUR3XUIpdM/s72-c/01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-1998330717211948960</id><published>2010-01-05T21:57:00.009+03:30</published><updated>2010-01-05T23:01:46.840+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Book Review'/><title type='text'>قمارباز</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a style="font-family: tahoma;" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S0OTAe0ojSI/AAAAAAAAAgk/kR71ZwVBXGI/s1600-h/igork.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 180px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S0OTAe0ojSI/AAAAAAAAAgk/kR71ZwVBXGI/s320/igork.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5423340012767317282" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family: tahoma;"&gt;داستان از زبان &lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-family: tahoma;"&gt;الکسی ایوانوویچ&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: tahoma;"&gt; روایت میشه . معلم سرخانه ای که زندگیش به نوعی با خانواده یک ژنرال ورشکسته روس پیوند خورده و دلباخته &lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-family: tahoma;"&gt;پولینا &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: tahoma;"&gt;فرزند خوانده ارشد ژنراله. شرح حال رقت انگیز ژنرال فرصتیه که با شخصیتهای داستان آشنا بشیم. ژنرال ورشکسته ای که سودای عشق دختری فرانسوی بنام مادمازل &lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-family: tahoma;"&gt;بلانش &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: tahoma;"&gt;رو در سر میپرورونه و تنها راه رسیدن به خواسته اش ، آرزوی مرگ خاله ثروتمند و فرتوتش&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-family: tahoma;"&gt; بابیوشکا&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: tahoma;"&gt;ست که در بستر بیماریست. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-family: tahoma;"&gt;دگریو &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: tahoma;"&gt;یا این "مردک فرانسوی" (به قول الکسی) هم چشم به راه خبر مرگ بابیوشکاست تا طلب خود را از ژنرال بستاند و از طرفی مستر &lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-family: tahoma;"&gt;آسلی&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: tahoma;"&gt; یک انگلیسی موقر و اتو کشیده ست که به نظرم شخصیت کمکی داستانه و هرجا که باید درزی گرفته بشه و یا نقشی بدون صاحب مونده پیداش میشه و پولینا که تعریف خود آلکسی کاملاً در موردش صدق میکنه : این پولینای مغرور ، این دختر احمق که اصلا چاپلوسی بلد نبود! برای خود الکسی میتونم بگن قمارباز صادق!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" face="tahoma" style="font-family: tahoma; text-align: justify;"&gt;حضور ناگهانی بابیوشکا نقطه اوج داستانه. جاییکه همه منتظر تلگرافی هستن که خبر مرگشو برسونه و یکباره پیرزن روس سوار بر تخت روانش ظاهر شده و با از دست دادن نیمی از ثروت خود در راه قمار ، ژنرال رو به دست و پا زدن میندازه و دست بلانش و دگریو رو برای خواننده رو میکنه. خواندن لحظات قماربازیه بابیوشکا بهمراه الکسی واقعاً لذتبخش بودن.&lt;br /&gt;بازگشت بابیوشکا به روسیه وقوع سریع اتفاقات بعدی رو در پی داشت. دگریو خانواده ژنرال رو ترک میکنه و بخشش پنجاه هزار فرانکِ او برای پولینا گرون تموم میشه و الکسی وظیفه جبران این تحقیر رو به عهده میگیره و با بیست فردریک به میز سبز قمار پناه میبره و پس از قماری رویایی که شرح هیجان انگیزی هم داشت با ده هزار فردریک به نزد پولینا برمیگرده و زمانیکه خودش رو بیشتر از هر زمانی به عشق و مقصودش نزدیک میبینه ، به یکباره همه چیز رو از دست میده و سرخورده از این نامهربانی ، آگاهانه خود را به دام بلانش انداخته  و تمام پول خود را ظرف دو ماه به پای او میریزه و در نهایت در اوج بدبختی به زندان میافته و زمانیکه فکر میکنه همه چیز رو از دست داده پیام دوست داشتن پولینا رو دریافت میکنه و قاصد این پیام ... بله درست حدس زدید. مستر آسلی بود.&lt;br /&gt;وجه اشتراک شخصیتهای زن داستان حماقت اونها بود. حماقتی که راحت میشد باورش کرد. باورکردنِ اینکه ، بابیوشکا نیمی از ثروت رویایی خودش رو در راهِ تجربه هیجان قمار از دست بده ، زیاد سخت نبود. از مادمازل بلانش برمیومد که احساس خودش رو بفروشه و همینطور این پولینای احمق که صداقت رو نبینه! هیچ چیز واضح تر و عیان تر از صداقت  نیست ... باور نمیکنم اعتراف به دوست داشتن پولینا رو...&lt;br /&gt;بعد از برادران کارامازوف دومین کتابی بود که از داستایوفسکی خوندم و ترجمه جلال آل احمد بود. و در آخر جمله ای از داستایوفسکی ، نویسنده ای که در فقر مینوشت : معجزه از ایمان پدیدار خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-1998330717211948960?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/1998330717211948960/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=1998330717211948960&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/1998330717211948960'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/1998330717211948960'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2010/01/blog-post_05.html' title='قمارباز'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/S0OTAe0ojSI/AAAAAAAAAgk/kR71ZwVBXGI/s72-c/igork.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-8341559599793386605</id><published>2010-01-01T12:45:00.016+03:30</published><updated>2010-01-02T10:44:50.176+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Book Review'/><title type='text'>صد سال تنهایی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sz3ZkNtQuoI/AAAAAAAAAgM/m5AA3SOnpEc/s1600-h/one-hundred-years-of-solitude.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 245px; height: 320px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sz3ZkNtQuoI/AAAAAAAAAgM/m5AA3SOnpEc/s320/one-hundred-years-of-solitude.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5421728742601964162" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl"  style="text-align: justify;font-family:tahoma;"&gt;صد سال تنهایی را باید چهار ، پنج سال پیش میخوندمش. همون موقعی که خریدمش و دو بار تا صفحه 70 ، 80 خوندمش و دیگه سراغش نرفتم ! هنوزم تو کتابخونه دارمش و وقتی کنار ترجمه فرزانه میذارمش ، فقط عنوان یکسان دارنو و بس. چند وقت پیش با کشف یه کتاب فروشی دنج و پرت نسخه بدون سانسورش رو پیدا کردم و از خوندنش لذت بردم و با شخصیتهاش زندگی کردم. میدونم که دوباره میخونمش و هرچند بار که بخونم ، باز مکانها و لحظات جدیدی برای لذت بردن پیدا میکنم&lt;span style="font-style: italic;"&gt;.&lt;/span&gt; ماکوندو این دهکده رویایی مارکز پر از مکانهای (از میکده کارتارینو گرفته تا کتاب فروشی فاضل اسپانیایی) سحر انگیز و عجیبه که لحظات بدیعی رو خلق میکنن. خودِ مارکز خاطره جالبی از ماکوندو داره :&lt;br /&gt;در سالهای دهه 70 میلادی که همه جا صحبت از "صد سال تنهایی" بود در سفری به کوبا با عدهای از روستاییان گفتگو میکردم که درباره شغلم پرسیدند. گفتم نویسنده هستم و "صد سال تنهایی" را نوشته ام.آن وقت روستاییان یکصدا گفتند ماکوندو ، ماکوندو...&lt;br /&gt;شروع به خواندن که کردم همه چیز منطقی پیش میرفت تا اینکه قالیچه پرنده کولیها به پرواز دراومد! قبول همچین شوکی سخت و مثل پذیرفتن یه وصله ناجور بود. اعتراف میکنم که خوشم نیومد ولی هرچقدر جلوتر رفتم بیشتر به این شوکها خو گرفتم  و از این به بعد منتظرشون بودم و میدونستم توی هر صفحه ممکنه دوباره غافلگیر بشم و چقدر هم لذت بخش بود این غافلگیر شدنها!&lt;br /&gt;خوزه آرکادیو بوئندیا (موسس ماکوندو) رو خیلی دوست داشتم و ماجراجوییهاشو تحسین میکردمو نمیدونم چرا دوست دارم اینطوری فرض کنم که خوزه آرکادیو بوئندیا خصوصیات آئورلیانوها و آرکادیوها (فرزندان) رو با هم داشت. نقشش خیلی زود کمرنگ شد ، البته زیر درخت بلوط همیشه کسی بود که به صحبتهای اورسولا گوش بده ...&lt;br /&gt;اورسولا (همسر خوزه آرکادیو بوئندیا) خیلی پر رنگ بود و برای من نماد پشتکار و مبارزه در راه خاموشی بود! مرگش غمگینم کرد. آمارانتا (دختر بوئندیا و اورسولا) عشق بود و نفرت. هیچ وقت نتونستم درکش کنم. سرهنگ آئورلیانو (پسر کوچک بوئندیا) با خاطره ماهیهای طلاییش برام زنده میمونه. کسی که تصمیم گرفت "چیزی" باشه ، جلوی تقلب ایستاد و آزادیخواه شد و در آخر به جایی رسید که تنهای تنها تو کارگاه زرگریش ماهی طلایی بسازه با چشمانی از یاقوت و بعد با آب کردن سکه هایی که حاصل از فروش ماهیهاست ، دوباره ماهی طلایی بسازه و ... تکرار ، تکرار و تکرار ... خوزه آرکادیو (پسر بزرگتر بوئندیا) رو وقتی حسش کردم که برادرشو از جوخه اعدام نجات داد. همون موقع بهش گفتم: آفرین ، همینه ...&lt;br /&gt;طاعون خواب که به ماکوندو اومد ؛ همه چیز رنگ و بوی توهم گرفت. خواب فراموش شد و رویاها و کابوسها بیدار شدن ... نجات ماکوندو از طاعون خواب با حضور شگفت انگیز ملکیادس همراه شد. این کولی دوست داشتنی و مرموز که صد سال خانواده بوئندیا رو پیشبینی کرد : اولین آنها را به درختی بستند و آخرین آنها طعمه مورچگان شد.&lt;br /&gt;نسل چهارم خانواده خیلی جالبن. آرکادیوی دوم ، آئورلیانوی دوم و رمدیوس خوشگله. دو تای اولی دوقلو بودن و من همش منتظر بودم که مارکز بگه اینا تا آخر داستان جاشونو با هم عوض کرده بودن ولی نگفت. شاید خودشونم باورشون شده بود که یکی دیگست! من که همیشه آرکادیوی دوم رو یه آئورلیانو دیدم و آئورلیانوی دوم رو یه آرکادیو.&lt;br /&gt;رمدیوس خوشگله از اون شوکهای بزرگ بود. فکرشو بکنید اونقدر پاک و بی آلایش بود که رفت تو آسمون! به همین راحتی :)&lt;br /&gt;به نسل پنجم که رسیدم روند رقیق شدن شخصیتها به چشمم اومد. اشتباه نکردم نسل ششم پایان صد سال بود و فرناندا (همسر آئورلیانو دوم) کاتالیزوری برای کاهش غلظت!&lt;br /&gt;و فاضل اسپانیایی و کتاب فروشیش ... ماکوندو رو ترک کرد و وقتی دلتنگ شد به شاگرداش گفت که گذشته دروغی بیش نیست و خاطره بازگشتی ندارد ...  خیلی کم رنگ بود ولی نمیدونم چرا انقدر شناختمش!&lt;br /&gt;" جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامیدنشان می بایست با انگشت به آنها اشاره کنی"&lt;br /&gt;و مارکز چنان جهانی را جلو چشمام آورد که بارها تحسینش کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-8341559599793386605?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/8341559599793386605/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=8341559599793386605&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/8341559599793386605'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/8341559599793386605'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='صد سال تنهایی'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sz3ZkNtQuoI/AAAAAAAAAgM/m5AA3SOnpEc/s72-c/one-hundred-years-of-solitude.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-4045470566539565358</id><published>2009-12-29T22:10:00.011+03:30</published><updated>2009-12-30T10:45:58.579+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bike and Nature'/><title type='text'>دیر گچین</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;جمعه 20 آذر و اینبار برنامه یکم متفاوته و محدود به طبیعت نمیشه. بازدید از یه بنای تاریخی هدف برنامست. طولانی بودن راه دلیلیه که صبح زودتر حرکت کنیم و طلوع نارنجی خورشید رو تماشا کنیم. این عکس رو که ادیت میکردم دیدم چقدرساخته های دست بشر با طبیعت ناهمگونه. انقدر از زشتیهاش بریدم تا خورشید بمونه و رگه های آتیشِ توی آسمون.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a style="font-family: tahoma;" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzpQIHuKtyI/AAAAAAAAAfU/dCm01x8__2c/s1600-h/01.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzpQIHuKtyI/AAAAAAAAAfU/dCm01x8__2c/s320/01.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5420733201935677218" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;فکر کنم یه دو ساعتی با ون تو راه بودیم تا به ابتدای مسیر رکاب خور برسیم. پایین کشیدن چرخها و خوردن صبحونه و فرصتی برای عکس انداختن. چند نفری بودیم که مدام پی سوژه های عکاسی بودیم و جالبیش اینجا بود که انتخاب سوژه ها همیشه یکسان نبودن و هر کس به فراخور حس و حالش سوژه های مرتبط رو پیدا میکرد ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a style="font-family: tahoma;" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzpQZGy-axI/AAAAAAAAAf0/rnHWWnB51O8/s1600-h/02.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzpQZGy-axI/AAAAAAAAAf0/rnHWWnB51O8/s320/02.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5420733493745183506" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;از همون شروع رکاب زدن به خودم گفتم اینجا باید تنها بود به سکوتش گوش داد! همین فکر مسخره باعث شد چند نفری رو هم برنجونم و بعدش پشیمون بشم. محل توقف (کاروانسرا) رو که از دور دیدم از بقیه جدا شدم و برای خودم رفتم. اِنقدری رفتم که دیگه هیچ صدایی نبود...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a style="font-family: tahoma;" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzpQIlQc5II/AAAAAAAAAfk/NIesCtCVmUE/s1600-h/03.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzpQIlQc5II/AAAAAAAAAfk/NIesCtCVmUE/s320/03.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5420733209864103042" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;یکم هم از کاروانسرای دیر گچین بگم. این بنا در دوره ساسانی احداث شده و در ابتدا قلعه بوده که در دوره صفویه تغییر کاربری میده و میشه کاروانسرا. وسعت بناش 8 هزار متر مربع و در 65 کیلومتری جنوب تهران و واقع در استان قمِ. لقب مادر کاروانسراهای ایران رو هم ، یادگاری از دو باستان شناس آلمانی و فرانسوی داره که به خاطر وسعت بنا و کامل بودنش این لقب رو بهش دادن. میگن مستند سازی و نقشه برداری شده تا به طور اصولی مرمت بشه ولی اون چیزی که من حس کردم سرعت تخریب از مرمت بیشتر بود!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a style="font-family: tahoma;" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzpQI-oM3oI/AAAAAAAAAfs/Cf-Jb7fj7ug/s1600-h/04.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzpQI-oM3oI/AAAAAAAAAfs/Cf-Jb7fj7ug/s320/04.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5420733216674602626" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a style="font-family: tahoma;" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzpPaqIdHTI/AAAAAAAAAfM/Pm-pp-oy2FM/s1600-h/06.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzpPaqIdHTI/AAAAAAAAAfM/Pm-pp-oy2FM/s320/06.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5420732420898757938" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 51, 51);font-family:tahoma;" &gt;مطابق معمول همه پستها با کلیک کردن روی عکسها میتونید با ابعاد بزرگتر ببینیدشون.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-4045470566539565358?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/4045470566539565358/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=4045470566539565358&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/4045470566539565358'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/4045470566539565358'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/12/blog-post_29.html' title='دیر گچین'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzpQIHuKtyI/AAAAAAAAAfU/dCm01x8__2c/s72-c/01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-4816430457564809802</id><published>2009-12-25T00:19:00.024+03:30</published><updated>2010-01-01T13:20:25.278+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bike and Nature'/><title type='text'>سنج و خوارس</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma;font-size:100%;"  &gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzPWXo-kh8I/AAAAAAAAAcE/YivEaoQYxog/s1600-h/01.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzPWXo-kh8I/AAAAAAAAAcE/YivEaoQYxog/s320/01.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5418910478282033090" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma;font-size:100%;"  &gt;نیم ساعته دارم فکر میکنم چه جوری شروع کنم. هیچی،یه درخت تنها بود منم شکارچی تنهایی ام ، با لنز دوربینم شکارش کردم الانم یه قفس براش ساختم با ابعاد 1024 در 768 پیکسل. تازه رنگ و لعاب هم بهش دادم. قفس خودش آسمون به این خوش رنگی نداشت. اینجا نه از طلوع و غروب تکراریه خورشید خبریه نه از شکارچی هایی که لنز دوربینشونو به سمتت نشونه رفتن. اینجا ممکنه یکی دو نفری از سر کذروندن وقت یه نگاهی بهت بندازن. فکر کنم اینجا تنهاتری !&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma;font-size:100%;"  &gt;13 آذر بود و مقصد روستای سنج ، از خاکی برغان رفتیم تا قهوه خونه حسن آقا و از اونجا تا نزدیکیهای روستا. از مسیرش فقط گل سنگ یادم مونده و بس...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma;font-size:100%;"  &gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzPWX_4z0lI/AAAAAAAAAcU/Xik0rWf7DEQ/s1600-h/03.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzPWX_4z0lI/AAAAAAAAAcU/Xik0rWf7DEQ/s320/03.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5418910484431884882" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma;font-size:100%;"  &gt;یه لحظه حس ماجراجویی ، مسیر برگشتمو به سمت خوارس کج میکنه. این اولای مسیره و رنگ و بوی پاییز. صدای خش خش برگها زیر تایرهای دوچرخه که یه حس خنکی مطبوع بهم میده. عکس گرفتن هم بهونه خوبیه که من و فرید استراحتی بکنیم. پوریا و منصور و افشین هم که جلوترن و احتمالا دارن حرص میخورن که مسیر طولانیه و به تاریکی میخوریم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma;font-size:100%;"  &gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzPYg6YqWDI/AAAAAAAAAds/-I7feSb7LW8/s1600-h/04.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzPYg6YqWDI/AAAAAAAAAds/-I7feSb7LW8/s320/04.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5418912836596946994" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma;font-size:100%;"  &gt;جلوتر که میریم کوهستان خشن رنگ و بوی پاییز رو محو میکنه و البته نوبت رو هم به دوچرخه ها میده که سواری بگیرن. یه حس غریبیه وقتی با چرخ از روی سنگفرشهای طبیعی رد میشی انگاری دوچرخه مال اینجا نیست. منم دوباره میرم تو فکر اینکه کوهنوردی رو شروع کنم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma;font-size:100%;"  &gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzPXwuDAjuI/AAAAAAAAAdM/Af94HQLLECQ/s1600-h/02.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzPXwuDAjuI/AAAAAAAAAdM/Af94HQLLECQ/s320/02.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5418912008651181794" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma;font-size:100%;"  &gt;وقتی به برف میرسیم به خودم میگم که این همه جون کندن ارزشش روداشت. دوباره برفها زیر تایرها کوبیده میشن و منم مثل یه روانی لذت میبرم. تمام این مسیر با چند تا شکلات و یه لقمه الویه اومدم. یه لقمه معمولی نبود. به زحمت به دست اومده بود و کلی انرژی توش بود. همش انرژیه خودمه و خودساخته، چون  جنسشو میفهمم. میره و دوباره به خودم برمیگرده ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma;font-size:100%;"  &gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzPWYX9xoiI/AAAAAAAAAck/-iUgIfcf1HQ/s1600-h/05.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzPWYX9xoiI/AAAAAAAAAck/-iUgIfcf1HQ/s320/05.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5418910490895163938" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-4816430457564809802?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/4816430457564809802/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=4816430457564809802&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/4816430457564809802'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/4816430457564809802'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/12/blog-post_25.html' title='سنج و خوارس'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzPWXo-kh8I/AAAAAAAAAcE/YivEaoQYxog/s72-c/01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-8477410013095313332</id><published>2009-12-23T22:27:00.016+03:30</published><updated>2009-12-26T21:24:16.530+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bike and Nature'/><title type='text'>خور بود و سپیدی</title><content type='html'>&lt;div style="font-family: tahoma; text-align: justify;"&gt;آفتاب زده ، اینو از غبارهایی که تو نوری که از پنجره تو اومده ، بازی بازی میکنن میشه فهمید. به خودم تکونی میدم و از زیر کرسی بیرون میام. تمام شب توهم بود و کابوس. به زور سرو صداهای بیخود و تحریک به خوردن صبحونه بقیه رو هم از زیر کرسی میکشونم بیرون. بساط نیمرو خوردن 15 دقیقه از کرسی دورشون میکنه ولی سرما و بیخوابی دیشب هر پیشنهادی خارج از حریم کرسی رو وتو میکنه.یه گشتی تو خونه میزنم و دو جفت دستکش و یه کلاه روسی! پیدا میکنم. بایدم تو همچین جای سردی خونه ها پر از دستکش و کلاه باشن. کتاب رو برمیدارمو یه موز :)&lt;br /&gt;تو کوچه های روستا اولین چیزی که نظرمو جلب میکنه جوب آبشه. آخه جوبی ندیدم که آبش به این زلالی باشه. چه خوب ، پس همینو دنبال میکنم ... و چقدر راحت منو به خارج از روستا برد. جریان آب در مبارزه نفسگیر جاری شدن و متوقف شدن چاره ای جز تسلیم نداره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: tahoma; text-align: justify;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzJo8OjGiyI/AAAAAAAAAak/m-3SKckoO3Q/s1600-h/01.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 240px; height: 320px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzJo8OjGiyI/AAAAAAAAAak/m-3SKckoO3Q/s320/01.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5418508685586893602" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;چه لذتی داره پا گذاشتن رو برفهای تازه و گوش دادن به صدای متراکم شدنشون و حس کردن توده برف با کف پاها. این لذتو از بچگی با خودم دارم. هرچی میرم جلوتر رد پاها هم کمتر میشن. اوهو اونجا رو ببین ... ارزش داره یه ربع از کوه برم بالا تا بتونم از نزدیک یه عکس قشنگ بگیرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzJpRhHkyXI/AAAAAAAAAa0/Lv79pOAQm4E/s1600-h/02.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzJpRhHkyXI/AAAAAAAAAa0/Lv79pOAQm4E/s320/02.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5418509051348961650" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;این درختای بید واقعا پتانسیل به حرکت دراومدن رو دارن. انت های ارباب حلقه ها رو بیادم میارن با اون صدایی که از اعماق ریشه هاشون در میومد. دلم تنگ شده برای گندالف و شدوفکس و سواران روهان ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzJqpyP7GkI/AAAAAAAAAbs/tkZPpEdEw90/s1600-h/05.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzJqpyP7GkI/AAAAAAAAAbs/tkZPpEdEw90/s320/05.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5418510567775869506" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzJqpsWEgFI/AAAAAAAAAbk/Ru2KkgT8bmc/s1600-h/04.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzJqpsWEgFI/AAAAAAAAAbk/Ru2KkgT8bmc/s320/04.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5418510566191038546" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;خوشبختانه به جاهایی رسیدم که دیگه اثری از ردپای آدم نبود ولی خوب تنها هم نبودم ! برف تا زانو و جلوتر از این نمیشه رفت. در عوض قدم به قدم چشمه و آب جادویی. هر چی میخوری باز هم عطش داری. رضایت میدم که جلوتر از این نرم. یه نیم ساعتی میشینم که بخونم ولی وقتی افکار هجوم میارن مجالی برای خوندن نیست. خودمو میسپارم به دست افکارمو و صدای هیچ!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzJphvYVnDI/AAAAAAAAAbE/r5qCsZeJ7cU/s1600-h/03.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 240px; height: 320px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzJphvYVnDI/AAAAAAAAAbE/r5qCsZeJ7cU/s320/03.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5418509330055273522" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;مسیر برگشتنی یه چایی مهمون شدم و یه نگاه غضب آلود حاکی از قلمرو طلبی. نیم ساعتی هم توی ده گشتم تا تونستم خونه رو پیدا کنم. دیگه نزدیک عصرِ و برگشتنی فرصتی دست میده تا قدیمی ترین درخت ده رو ببینیم. یه درخت گردو که الان یه خانوار وارث داره. در وصف سن و سالش فقط اینو میتونم بگم که پدر بزرگِ پدرِ محمد درخت رو از بچگی به همین شکل یادش میومده! سه تا آدم متوسط القامه با دستای باز میتونن چسبیده به درخت ، دورش حلقه بزنن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzJrimq0u6I/AAAAAAAAAb8/pWnO7gCZ6vM/s1600-h/06.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 240px; height: 320px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzJrimq0u6I/AAAAAAAAAb8/pWnO7gCZ6vM/s320/06.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5418511543920016290" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;غروب شده و از جاده که برمیگردیم محمد داره از قلعه اسماعیلی ها میگه منم دارم فکر میکنم که دیشب همینجا بود که گرگ رو دیدیم ... به فاصله یک ساعت از تمدن ... آره دیشب بود 5 آذر ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-8477410013095313332?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/8477410013095313332/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=8477410013095313332&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/8477410013095313332'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/8477410013095313332'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/12/blog-post_23.html' title='خور بود و سپیدی'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzJo8OjGiyI/AAAAAAAAAak/m-3SKckoO3Q/s72-c/01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-9115518545262454373</id><published>2009-12-22T23:09:00.009+03:30</published><updated>2009-12-26T21:27:58.107+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bike and Nature'/><title type='text'>دره وسیه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify; font-family: tahoma;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzEheIJvycI/AAAAAAAAAZY/SA0SsK_X0no/s1600-h/01.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzEheIJvycI/AAAAAAAAAZY/SA0SsK_X0no/s320/01.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5418148628171573698" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;پنجشنبه 5 آذر و یه جمع پنج نفره. طعم اولین برخورد ها یکم گس بود ... صدای جریان آب کف نیزار و نسیم کوهستان که مدام تو صورتم میخورد. وعقابی که انقدر بلند پرواز بود که تو هر عکس بزرگتر از یه نقطه نمیشد! همیشه از بالا نگاه کردن هم باید حس جالبی باشه ها ... مث حس خوردن یه بستنی وقتی شیرینیشو نفهمی ... هر دو تاشون به یه اندازه گنگ هستن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzEheeNSrfI/AAAAAAAAAZg/K_WlYlnPAkc/s1600-h/02.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzEheeNSrfI/AAAAAAAAAZg/K_WlYlnPAkc/s320/02.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5418148634092023282" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-9115518545262454373?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/9115518545262454373/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=9115518545262454373&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/9115518545262454373'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/9115518545262454373'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/12/blog-post_7791.html' title='دره وسیه'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SzEheIJvycI/AAAAAAAAAZY/SA0SsK_X0no/s72-c/01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-5303421839682667788</id><published>2009-12-22T00:23:00.013+03:30</published><updated>2009-12-26T21:31:02.426+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bike and Nature'/><title type='text'>اغشت</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify; font-family: tahoma;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sy_iZe8w0PI/AAAAAAAAAZQ/IwWG0MakCu0/s1600-h/01.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sy_iZe8w0PI/AAAAAAAAAZQ/IwWG0MakCu0/s320/01.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5417797804182524146" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;هممممم ... بذار ببینم از اغشت چی یادم میاد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;جمعه 29 آبان بود ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;سرمای لذت بخش ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;آتیش و کتری سیاه شده ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;برف کنار جاده ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;قهوه خونه حسن آقا ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;گرمای تنور ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;مسیر مال رو فوق العاده ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;دوربین فرید ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;سیب زمینی ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;انار ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;سنگ کنار رود ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;سوژه های عکاسی ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-family:tahoma;" &gt;لبخند کنار رودخونه ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;عجب افتادنی بود ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;پوریا ، منصور ، فرید ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;پنبه الکلی ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;سوزش ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;ماسک طوفان ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;خونه ، جلوی بخاری ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;خالی شدن ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-5303421839682667788?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/5303421839682667788/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=5303421839682667788&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/5303421839682667788'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/5303421839682667788'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/12/blog-post_22.html' title='اغشت'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sy_iZe8w0PI/AAAAAAAAAZQ/IwWG0MakCu0/s72-c/01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-1272937890312684193</id><published>2009-12-14T06:51:00.011+03:30</published><updated>2009-12-26T21:32:29.985+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='My Words'/><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;div style="font-family: tahoma; text-align: justify;"&gt;تا به حال با این ولع به ماه نگاه نکرده بودم. الان که این پست رو ویرایش میکنم آخرین شب ماه آذر و بلندترینشونه. ماه آذر برای من پر از احساسات و لحظه های عجیب و غریب بود. یه وقتایی واقعا روی ابرها بودم یه وقتایی هم انقدر کوچیک و کوچیک میشدم که با خودم میگفتم هیچی ... هیچی نیستم. الان که نگاهشون میکنم همه لحظات آذر رو دوست دارم. از ته دل. صبح زودی که بدیدن ماه تشویق شدم و ازش عکس انداختم توی اوج بودم. بالای بالای بالا. روی ابرها. اصلا یه بویی داشت اون روز.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; font-family: tahoma;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SyWvkHyHr-I/AAAAAAAAAZI/tCfG3D9tm4g/s1600-h/moon.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5414927162082308066" style="margin: 0px auto 10px; display: block; width: 320px; height: 240px; text-align: center;" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SyWvkHyHr-I/AAAAAAAAAZI/tCfG3D9tm4g/s320/moon.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-1272937890312684193?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/1272937890312684193/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=1272937890312684193&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/1272937890312684193'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/1272937890312684193'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/12/blog-post_14.html' title='...'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SyWvkHyHr-I/AAAAAAAAAZI/tCfG3D9tm4g/s72-c/moon.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-3892700049301853317</id><published>2009-12-01T19:46:00.009+03:30</published><updated>2009-12-26T21:35:31.346+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='My Words'/><title type='text'>پرتقال های سبز من</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"  style="text-align: justify;font-family:tahoma;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size:small;"&gt;یه چند وقتی میشه که بابا از خونه مامان بزرگ اومده و یه طبقه پر از پرتقال های سبز و ترش هر روز صبح تو یخچال بهم چشمک میزنن. خونه مامان بزرگ برا من پر از خاطرست.از پنجره رو به دریاش گرفته تا درختای پرتقال تو باغچه. اصلا امروز دلم تنگ شده بود براش. خونه رو میگم وگرنه مامان بزرگ که همین پریشب اینجا بود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:small;"&gt;داشتم میگفتم که صبح به صبح دو تا پرتقال بر میدارم یه دونه رو همون اول صبح سر کار میخورم یه دونه رو هم بعد ناهار. ترشی که زیر زبون آدم میره لذتی داره برا خودش. اما امروز یه چیزی فرق داشت. من که همیشه طبق روال نفر آخر دفترم امروز نفر اول بودم! این روزا ناخودآگاه سحرخیز شدم. همه هم متعجب شدن که قضیه چیه تو چرا تایمت بهم خورده. دیروز که یکی از همکارا وقتی پنج دقیقه به حرفام گوش داد گفت مواظب خودت باشا :) منم کلی تو دلم خندیدم که دهه کجای کاری تازه شروعشه ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:small;"&gt;اییییی باز پرت شدم ... داشتم میگفتم که امروز زودتر از همه رسیدمو تو اتاق که رفتم بعد من یکی از همکارا اومد و سلامی داد. همچی بگی نگی حس کردم که سلامش ارزشی پشتش بود. یه حسی داشت. خوب منم یه پرتقال سبزمو بخشیدم. گفتم از شمال اومده خوشمزست. یه ربع بعد که میخواستم برم کارد بیارم وکیل چایی آورد با همون خنده همیشگی که از صورتش محو نمیشه. خنده همیشه زینت صورت این پسر کم سن و ساله. خندش افسونم کرد ... گفتم وایسا ، بیا از شمال اومده خوشمزست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:small;"&gt;امروز مزه ترشی نبود که اول صبحی سرحالم کنه اما یه مزه دیگه ای رو زبونم بود که دلپذیرتر بود. یواش یواش یه سری چیزا دارن عوض میشن... هر چی بیشتر ترمز و ول میکنم بیشتر سرعت میگیرم. بادی که تو صورتم میخوره غریبه. مسیر هم مرتفع و پر از دره های قشنگ که آدم هوس میکنه ترمز نگیره :)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-3892700049301853317?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/3892700049301853317/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=3892700049301853317&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/3892700049301853317'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/3892700049301853317'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='پرتقال های سبز من'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-7032494991172815567</id><published>2009-11-29T22:14:00.009+03:30</published><updated>2009-12-26T21:34:58.957+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='My Words'/><title type='text'>گرم شدم ... پس هستم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"  style="text-align: justify;font-family:tahoma;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;دیشب عکسها رو آپلود کردم و امشب بایستی که از خور و رنگ و بوی سپیدش مینوشتم. از شنبه برغان و قهوه خونه حسن آقا و دیزی هاش. از پنجشنبه و خاطراتش ... اما امروز نشونه ای دیدم که میخوام دنبالش کنم. یه درخواست کمک ساده بود از بچه های یه سایت که از قدیم توش رد پایی دارم. از یه سبک رندر سیاه  و سپید میپرسید! گفتم متوجه منظورت نمیشم ، برای چه کاری میخوای و گفت که عاشق این شخصیته و باهاش زندگی میکنه، میخواد به افکارش جون بده. خوشم اومد. بهش گفتم واقعا به تفکرت احترام میذارم و هر کمکی از دستم بر بیاد دریغ نمیکنم. یهویی یه تکونی خوردمو سر تا پام گرم شد و گفتم حسین تو شش ماه یه بار هم یاد ما نمیافتی حالا اومدی و تو این شرایط یه همچین آدرسی میدی! گفت چطور مگه؟! و من گفتم ... تعجب کرد و بعدش کلی تشویق و تایید و &lt;span style="font-style: italic;"&gt;هدایت&lt;/span&gt; برای دنبال کردن نشانیهام. گفت باید کشفش کنی. برگشتنی با هیفده تا عنوان کتاب برگشتم و یه مشت انرژی خاص که این روزا سحرخیزم کرده. میرم که نشونیمو دنبال کنم ...&lt;br /&gt;این وبلاگم که از مسیر خودش دراومده. قرار نبود اینطوری باشه. قرار نبود که اینطوری بشم. ولی حالا که سخت گیریمو رها کردم و قرارها رو یکی بعد از دیگری میشکونم ، از فرصت استفاده میکنم و تا در توان دارم میشکونم. شاید به مسیرش برگشتم شایدم برنگشتم ... نمیدونم.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-7032494991172815567?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/7032494991172815567/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=7032494991172815567&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/7032494991172815567'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/7032494991172815567'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/11/blog-post_29.html' title='گرم شدم ... پس هستم'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-8507812729120213617</id><published>2009-11-22T14:09:00.015+03:30</published><updated>2009-12-26T21:36:06.722+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='My Words'/><title type='text'>A Spaceman Came Travelling</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"  style="text-align: justify;font-family:tahoma;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;یکشنبه 1 آذر 88 ، صدای زنگ گوشی ... ساعت شش و نیم صبحه. شب همش تو خواب و بیداری بودم . نفهمیدم اصلا خوابیدم یا نه ولی عجبیه که انرژیم بالاست و احساس خستگی نمیکنم. اولین سیگنالهای مغزی میخوان تو بدبینی و سرخوردگی محصورم کنن ولی نه ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;امروز صبح با خودم قرار گذاشتم لبخند بزنم و &lt;b&gt;فقط&lt;/b&gt; به دلخواه خودم فکر کنم ، قراره افسار ذهن سرکشمو دستم بگیرم. چند وقتیه همش تازونده به میل خودش یه وقتایی به اوج میبرتم و یه وقتایی تو دره های سرخوردگی زمینم میزنه ... امروز دیگه سرکشی ممنوعه. تمام انرژیمو جمع میکنم تا بتونم کنترلش کنم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;بیرون عجب هواییه ، ابریه و مه آلود ولی اصلا گرفته نیست ! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;توی راه تا تهران افکار مدام هجوم میارن . جالبه انگار تو اتوبان سرعت افکار هم بالاتره ! گلچینشون میکنم و به اونایی که دوست دارم بال و پر میدم. یکشون کبوتر سفید با مزه ای میشه که در عین معصومیت خیلی ضعیف و شکنندست ... یعنی میشه رو این فکر ها حساب کرد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;سر یکی از پیچ های ذهنم دور نمای یه شب بارونی میاد . آره اینجا خوبه ، پس اجازه میدم که منو با خودش ببره ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;i&gt;&lt;br /&gt;&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;i&gt;خیره به مانیتور دارم صفحات وب رو بالا پاببن میکنم ، آها ، پیدا کردم بالاخره ... یه اسم و یه آدرس. سی چهل دقیقه بعد حوالی انقلابم. تو پیاده های سنگیش که قدم میزنم همش یاد 25 خردادم. مشتهای گره کرده ، اشکها و لبخند ها ...&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;b&gt;نه &lt;/b&gt;باز که داری راهتو کج میکنی ، افسارو سفت تر میگیرم ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;i&gt;&lt;br /&gt;&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;i&gt;پرسون پرسون آدرسو پیدا میکنم و چند دقیقه بعد که از در مغازه بیرون میام ... نه باور کردنی نیست چه بارونی میاد ، هوا که خوب بود! پل عابر پناه گاهی میشه تا بارش سیل آسا رو تماشا کنم. لذتی داره تو این بارون تا ایستگاه تاکسی جمال زاده بدوام. اما نه کتابم خیس میشه... سی دقیقه یعد توی تاکسی ام. همه خیابونای تهران قفله ، هم صحبتهای جالبی پیدا نمیکنم ، به فکرم میرسه یه نگاهی بهش بندازم. چند صفحه ای  که میخونم ترس برم میداره! حالم بگی نگی بد شد. با بقیه هم صحبت میشمو به حرفای بی مزشون لبخند میزنم. راه هم که تمومی نداره ... نصف شب میرسم خونه و تمومش میکنم ...&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;وقتی رسید آهو هنوز نفس داشت ... صدای ضبط ماشین منو به خودم میاره. به خودم میگم چه شروع سختی ... این ترانه همیشه منو به یاد بچه آهویی تازه به دنیا اومده میندازه که میخواد برای اولین بار رو دست و پای خودش وایسه. دقیقا به سختی شروع خودم. میرسم شرکت از پایین تا بالا به همه لبخند میزنم . بعضیها تعجب میکنن ! چه قدرت مرموزی توی این لبخندِ . با صداقت که همراه بشه سنگ رو هم آب میکنه.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;دوباره پشت مانیتورم مثل خیلی از لحظات عمرم. هیجانم فروکش نمیکنه. دوباره چک میکنم ، خبری نیست. همین یه ساعت پیش تو خونه هم چک کرده بودم :| دستم به کار نمیره پس یه search میکنم . چند روزه میخوام a spaceman came travelling رو پیدا کنم. فرصت نمیشد. این آهنگ یادآوره  یه سری خاطرات نوجوونیمه . گوش میدم و گوش میدم و گوش میدم . سوژه خوبی به نظرم میاد که روش کار کنم! مست موسیقیم که کجاش میشه چی پیدا کرد.  and it went la la  چه نقطه اوج فوق العاده ای داره ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;new message from...  از نقطه اوجم میپرم بیرون و کلمه به کلمه میخونم . خط به خط ... چه تشابهی داشت انگار خود spaceman بود. دوباره میخونم ، دوباره و دوباره و به اوجش میرسم :&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;And suddenly the &lt;b&gt;sweetest&lt;/b&gt; music filled the air...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;and it went la la la la...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;برام به همین شیرینی بود و همینجا به خودم قول دادم که Spaceman رو به تصویر بکشم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/file/34553181/1fbec001/Chris_De_Burgh_-_A_Spaceman_Came_Travelling.html"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 255);"&gt;شما هم گوش بدید&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 102, 255);font-size:100%;" &gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;جمعه 29 آبان هم اغشت بود ...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-8507812729120213617?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/8507812729120213617/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=8507812729120213617&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/8507812729120213617'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/8507812729120213617'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/11/spaceman-came-travelling.html' title='A Spaceman Came Travelling'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-8249828477379329041</id><published>2009-11-15T21:56:00.019+03:30</published><updated>2009-12-26T21:37:51.968+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bike and Nature'/><title type='text'>کلوان - قسمت دوم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify; font-family: tahoma;" trbidi="on"&gt;بعد از توقف کوتاهمون تو روستا مسیری که برای صعود به قله کهار توسط کوهنوردها استفاده میشه رو دنبال میکنیم. یه مسیر فنی و در عین حال زیبا که از وسط باغهای سیب رد میشد. کهار و ناز هم هر جا که ممکن بود خودنمایی میکردن. دو قله بالای 4000 متر که زودتر از بقیه به استقبال زمستون رفتن. قله های پوشیده از برف ، سمت راست توی عکس کهار و کناری ناز.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SwBJN80tYwI/AAAAAAAAAWA/OtPxEUI5Mgo/s1600-h/10.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404400056858927874" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SwBJN80tYwI/AAAAAAAAAWA/OtPxEUI5Mgo/s320/10.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SwBIprgzzWI/AAAAAAAAAVw/9pHWqEGIjmU/s1600-h/13.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404399433736768866" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SwBIprgzzWI/AAAAAAAAAVw/9pHWqEGIjmU/s320/13.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;بعد از طی مسافتی مسیر رو برمیگردیم دوباره به روستا میریم و اینبار جاده خاکی که منتهی به هرین و سپس ورزن میشه رو دنبال میکنیم. نهار رو توی هرین وسط باغهای سیب خوردیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SwBIpQFw2mI/AAAAAAAAAVo/O9fjfL3eU6U/s1600-h/12.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404399426375572066" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SwBIpQFw2mI/AAAAAAAAAVo/O9fjfL3eU6U/s320/12.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SwBIpRtMAWI/AAAAAAAAAVg/7BKSsScqdK4/s1600-h/11.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404399426809364834" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SwBIpRtMAWI/AAAAAAAAAVg/7BKSsScqdK4/s320/11.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;این عکس رو دوست دارم به عنوان نمادی برای نفوذ تکنولوژی بشناسم. دیش ماهواره توی روستا ، منو یاد یه نقدی میندازه که درباره فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بود ، جریان آزاد اطلاعات به عنوان یکی از مهمترین عوامل فروپاشی آورده شده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SwBMDNfd_iI/AAAAAAAAAXY/xKoT8ru-luk/s1600-h/16.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404403170889563682" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SwBMDNfd_iI/AAAAAAAAAXY/xKoT8ru-luk/s320/16.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;ومسیری که از هرین به سمت ورزن و سپس  به جاده اصلی (چالوس) میرسید کلا سرپایینی و لذتبخش بود ، تو اواسط مسیر هم چشمه ای توی شکاف کوه دیدم که واقعا ارزش ترمز کردن تو سراشیبی رو داشت. انگار دست خلاقی ، پلکانی برای چشمه ساخته بود. فوق العادست ... موافقید؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SwBJOHVxiUI/AAAAAAAAAWQ/9_z3wZBiT0U/s1600-h/15.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404400059681966402" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SwBJOHVxiUI/AAAAAAAAAWQ/9_z3wZBiT0U/s320/15.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 320px; text-align: center; width: 240px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;وقتی به جاده رسیدیم وقت بار زدن دوچرخه ها بود و منم داشتم به خودم میگفتم حیف نیست که مسیر رو تا کرج رکاب نزنیم؟ توی همین حالت افسوس خوردن بودم که فرید پیشنهاد رکاب زدن رو داد. wow از این بهتر نمیشه. مسعود هم پایه بود تا سه نفری جاده رو از پل خواب تا کرج رکاب بزنیم. نسبتا پر فشار و رویایی ... لذتی که رکاب زدن تو چاده چالوس داره فوق العادست ، همین روزهاست که به سرم بزنه و هدف اولم رو محقق کنم :) جا داره از فرید هم تشکر کنم که تا خود کرج صمیمانه ما  روهمراهی کرد. یه پایان عالی برای یک برنامه عالی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-8249828477379329041?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/8249828477379329041/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=8249828477379329041&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/8249828477379329041'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/8249828477379329041'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/11/blog-post_15.html' title='کلوان - قسمت دوم'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SwBJN80tYwI/AAAAAAAAAWA/OtPxEUI5Mgo/s72-c/10.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-935501712715362570</id><published>2009-11-14T22:09:00.017+03:30</published><updated>2009-12-26T21:38:32.244+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bike and Nature'/><title type='text'>کلوان - قسمت اول</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify; font-family: tahoma;" trbidi="on"&gt;جمعه 22 آبان 1388 ، به امید یه جمعه پر هیجان دیگه صبح ساعت چهار از خواب پا میشم و هنوز خواب از سرم نپریده که به زور یه چیزی میخورم ، دستی به چرخهای بوکفالوس میزنم انگار که به یالش دست میکشم :) قمقمه رو پر میکنم و وسایلی که دیشب مرتب کرده بودمو یه چک دیگه میکنم و به کلاهم یه نگاهی میندازم ... بازم تنبلی کردم که تمیزش کنم :| این داستان هر جمعه من تو این سه ماه گذشتست. مطابق تقویم پاییزه باشگاه روستای کلوان برنامه امروز ماست که در 45 کیلومتری کرج واقع شده و راه دسترسی آن ، جاده چالوس بعد از پل خوابه ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv8Dpw7j1DI/AAAAAAAAATg/6rY1cSVhcec/s1600-h/01.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404042093912118322" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv8Dpw7j1DI/AAAAAAAAATg/6rY1cSVhcec/s320/01.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;مسیر رو از ابتدای فرعی رکاب میزنیم. یه مسیر آسفالته  تر و تمیز و خلوت که خواب رو از سر همه میپرونه. درختهای سپیدار با قامت افراشتشون کناره های جاده رو به بهترین نحو ممکن تزیین کردن. سپیدار در حقیقت همون سپید + دار که به معنای درخت سپیدِ و نامش هم برگرفته از چوب روشنشه. برگهاشون قبل از ریزش به رنگ طلایی در میان و فرا رسیدن پاییز رو نوید میدن.به خاطر رویش مستقیم و بدون انحناشون به عنوان نماد ایستادگی هم ازشون یاد میشه. تو جاده چالوس هم به دفعات پوشش گیاهی حاوی درختان سپیدار رو میشه دید به خصوص منطقه گچسر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv8E_-EXJMI/AAAAAAAAAUo/pTmvqvlSbdo/s1600-h/05.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404043574907446466" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv8E_-EXJMI/AAAAAAAAAUo/pTmvqvlSbdo/s320/05.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv8ESf61cXI/AAAAAAAAAUI/krCblknkmvQ/s1600-h/04.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404042793720312178" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv8ESf61cXI/AAAAAAAAAUI/krCblknkmvQ/s320/04.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;به ورودی روستای  کلوان میرسیم. این رو یادم رفت بگم که این مسیر برای فتح قله های کهار و ناز هم مورد استفاده قرار میگیره. و تابلوی ورود اتوموبیلهای متفرقه ممنوع ! بهتر ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv8DqS9F-5I/AAAAAAAAAT4/_2NFOwEWdgs/s1600-h/07.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404042103045356434" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv8DqS9F-5I/AAAAAAAAAT4/_2NFOwEWdgs/s320/07.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;یه توقف کوچولو تو روستا به خاطر عبور گله گوسفند ... wow سه چهار تا بره هم اون ته بودن که به دور از چشم چوپان سوژه عکاسی کردیمشون. بنده خداها هنوز نمیدونستن که باید از آدمیزاد فرار کرد. همممممم تا خود ناهار هم دستکشام یه بویی میداد :)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv8DqswX2yI/AAAAAAAAAUA/wFn6n6YSlJ4/s1600-h/06.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404042109971323682" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv8DqswX2yI/AAAAAAAAAUA/wFn6n6YSlJ4/s320/06.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv8GMy3aQpI/AAAAAAAAAVQ/V3PLdHyDxeY/s1600-h/08.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404044894750261906" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv8GMy3aQpI/AAAAAAAAAVQ/V3PLdHyDxeY/s320/08.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 320px; text-align: center; width: 240px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;گیاهی که برای بافت سبد استفاده میشه. قیمت هم دارم کیلویی 300-400 میدادن :) متاسفانه برای ذکر اسم این گیاه به یقین نرسیدم. اگر کسی میدونه یه راهنمایی بکنه ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv8FADMF2dI/AAAAAAAAAUw/q3yxGUWm3Do/s1600-h/09.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404043576282044882" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv8FADMF2dI/AAAAAAAAAUw/q3yxGUWm3Do/s320/09.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-935501712715362570?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/935501712715362570/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=935501712715362570&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/935501712715362570'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/935501712715362570'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/11/blog-post_5196.html' title='کلوان - قسمت اول'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv8Dpw7j1DI/AAAAAAAAATg/6rY1cSVhcec/s72-c/01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-602208164011548326</id><published>2009-11-14T20:43:00.016+03:30</published><updated>2009-12-26T21:42:29.826+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bike and Nature'/><title type='text'>آبشار هفت چشمه ، اوج وقار و زیبایی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify; font-family: tahoma;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv7pT-RbQqI/AAAAAAAAASQ/Mo6JtWnuzrI/s1600-h/01.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404013132234048162" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv7pT-RbQqI/AAAAAAAAASQ/Mo6JtWnuzrI/s320/01.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;جمعه 15 آبان 1388 ، مسیرهای هموار مهرشهر کرج میزبان بچه های افق بود. گذر از بین مزارع طراوت خاصی به برنامه داده بود مخصوصا وقتی که با خوردن گل کلم ترد و تازه هم همراه شد :) رکاب زدن کنار ریل را آهن هم تازگی داشت. بچه ها عکسهای جالبی روی ریل انداختن و در همین حین پسرکی با حسرت و از پشت میله های امام زاده به ما زل زده بود. ازش عکس انداختم ولی الان میبینم که با موبایل خودم نبوده :| دیدن نمادهای فقر همیشه  آدم مزحکی رو جلوم میاره که جبر و اختیار رو برامون شرح میداد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv7rSJYjsRI/AAAAAAAAAS4/buAEXCxR9To/s1600-h/02.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404015299880268050" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv7rSJYjsRI/AAAAAAAAAS4/buAEXCxR9To/s320/02.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;مگه میشه روز جمعه رو به این راحتی از دست داد وقتی کلی انرژی تلانبار شده باقی مونده. هممممم ... شش نفری تصمیم گرفتیم ماجراجویی کنیم. کجا بهتر از جاده رویایی من با بیشمار مکانهای زیبا و ناب. اینبار هدف هفت چشمه ، آبشاری در انتهای مسیری سخت که از آدران راه خودش رو از مسیر اصلی جدا میکنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv7pUryNf-I/AAAAAAAAASw/dxgxnv8XGS8/s1600-h/06.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404013144451153890" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv7pUryNf-I/AAAAAAAAASw/dxgxnv8XGS8/s320/06.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;هر چقدر جلوتر میرفتیم سختی مسیر بیشتر میشد. به همون اندازه هم زیباییهای طبیعت بیشترو بیشتر خودنمایی میکردن. سوژه برای عکس گرفتن  تمومی نداشت و منم که حریص ثبت لحظات ... حمل دوچرخه ها هم برای خودش داستانی بود. جا داره یادی هم از امید بکنم که کمک زیادی به بچه ها کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv7r7JdGnzI/AAAAAAAAATY/HCOIY9vvT5Q/s1600-h/04.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404016004273970994" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv7r7JdGnzI/AAAAAAAAATY/HCOIY9vvT5Q/s320/04.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv7pUJ93PaI/AAAAAAAAASg/cW-qvREW1Ac/s1600-h/03.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404013135373221282" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv7pUJ93PaI/AAAAAAAAASg/cW-qvREW1Ac/s320/03.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;و ... wow ... وقتی که به آبشار رسیدیم از زیباییش واقعا غافلگیر شدیم. من که وقتی کنارش رفتم کلا Refresh شدم ، هر چند خیس خیس هم شدم :) مطمئنم تصاویر نمیتونن زیبایی واقعی اون مکان رو ثبت کنن ولی سعیمو میکنم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv7lzzBwGkI/AAAAAAAAASI/oSVGF41GHhY/s1600-h/05.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404009280924817986" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv7lzzBwGkI/AAAAAAAAASI/oSVGF41GHhY/s320/05.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 320px; text-align: center; width: 240px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv7rSsrl9ZI/AAAAAAAAATQ/Vuh3rB-NomA/s1600-h/07.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404015309355349394" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv7rSsrl9ZI/AAAAAAAAATQ/Vuh3rB-NomA/s320/07.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;دوست خوبم علیرضا هم تو بلاگش &lt;a href="http://mtbbike.blogfa.com/post-9.aspx"&gt;دوچرخه من ملینا &lt;/a&gt;شرح جالبی از اون روز آورده که خوندنش خالی از لطف نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv7rSWaSmSI/AAAAAAAAATI/x2E75ccKBMQ/s1600-h/08.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404015303377197346" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv7rSWaSmSI/AAAAAAAAATI/x2E75ccKBMQ/s320/08.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-602208164011548326?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/602208164011548326/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=602208164011548326&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/602208164011548326'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/602208164011548326'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/11/blog-post_14.html' title='آبشار هفت چشمه ، اوج وقار و زیبایی'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sv7pT-RbQqI/AAAAAAAAASQ/Mo6JtWnuzrI/s72-c/01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-1294514253721013897</id><published>2009-11-10T20:59:00.021+03:30</published><updated>2009-12-26T21:39:58.076+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bike and Nature'/><title type='text'>کندلوس - قسمت دوم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right; font-family: tahoma;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;" align="justify"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Svmj4v3CX7I/AAAAAAAAAOY/9MZeGwKqByE/s1600-h/16.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5402529423322931122" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Svmj4v3CX7I/AAAAAAAAAOY/9MZeGwKqByE/s320/16.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;جمعه 8 آبان 1388 ، پس از گذراندن شب در کندلوس ، برنامه رو با بازدید از موزه شروع کردیم . اشیاء گردآوری شده در موزه در نوع خودشون جالب بودن و هرازگاهی آدم رو به فکر فرو میبردن. قدیمی ترین شیء موزه جامی با نقش قوچ بود با قدمت 1800 سال قبل از میلاد. پاسپورت قدیمی موجود در موزه ، آبسرد کنهای سفالی ، اسلحه های گرم زمان قاجار و انواع طلسم و سحر و جادو برای من جالب بودن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Svmj3u3R3iI/AAAAAAAAAN4/div0hU0Z7Mc/s1600-h/10.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5402529405875641890" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Svmj3u3R3iI/AAAAAAAAAN4/div0hU0Z7Mc/s320/10.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 190px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;محوطه موزه زیبایی خاص خودش رو داشت و مشخص بود که با ذوقی خاص طراحی و اجرا شده. از سنگ فرش متناسب محیط گرفته تا تندیس های محوطه و کلبه تزئینی ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SvmlzwrYgCI/AAAAAAAAAO4/-UhUWVVC9AU/s1600-h/11.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5402531536666394658" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SvmlzwrYgCI/AAAAAAAAAO4/-UhUWVVC9AU/s320/11.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Svml0B6LkJI/AAAAAAAAAPA/Wn7ipbQNzbY/s1600-h/13.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5402531541291864210" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Svml0B6LkJI/AAAAAAAAAPA/Wn7ipbQNzbY/s320/13.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;و تندیس اسطوره کهن ایرانی آرش کمانگیر که بیجا ندیدم داستانش رو ذکر کنم. آشنایی هر چه بیشتر با فرهنگ اصیل  و پر افتخار این مرز و بوم نیاز نسل جوان ماست. در پس پرده این اسطوره های تخیلی هزاران معنا نهفتست که امیدوارم تلنگری باشه برای چگونه زندگی کردنمون ، چگونه فکر کردنمون ، بیدار شدنمون ... به قول ظریفی که میگفت : &lt;span style="color: rgb(51, 51, 51);font-size:85%;" &gt;جلوی چشم هام همه اش سه نقطه آخر خط سطر دفتر راه میروند&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 51, 51);"&gt; ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;" align="justify"&gt;در زمان پادشاهی منوچهر پیشدادی ، در جنگی با توران، افراسیاب سپاهيان یاران را درمازندران محاصره مي کند. سرانجام منوچهر پيشنهاد صلح می‌دهد و تورانیان پیشنهاد آشتی را می‌پذیرند و قرار بر اين می‌گذارند که کمانداری ایرانی برفراز البرز کوه تیری بیاندازد که تیر به هر کجا نشست آنجا مرز ایران و توران باشد. آرش از پهلوانان ايران داوطلب این کار می‌شود. به فراز دماوند  می‌رود و تیر را پرتاب می‌کند. تیر از صبح تا غروب حرکت کرده و در کنار رود جیحون یا آمودریا بر درخت گردويی فرود مي آيد. و آنجا مرز ایران و توران می‌شود. پس از اين تيراندازی آرش از خستگی می‌ميرد. آرش هستی‌اش را بر پای تیر می‌ریزد؛ پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش می‌شود و جانش در تیر دمیده می‌شود. مطابق با برخی روايت ها اسفندارمذ تير و کمانی را به آرش داده بود و گفته بود که اين تير خيلی دور می‌رود ولی هر کسی که از آن استفاده کند، خواهد مرد. با اين وجود آرش برای فداکاری حاضر شد که از آن تير و کمان استفاده کند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;" align="justify"&gt;بسیاری آرش را از نمونه‌های بی‌همتا در اسطوره های&lt;a class="mw-redirect" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87" title="اسطوره"&gt;‌&lt;/a&gt; جهان دانسته‌اند؛ وی &lt;span style="color: rgb(0, 153, 0); font-weight: 700;"&gt;نماد جانفشانی در راه میهن&lt;/span&gt; است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;" align="justify"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SvmmYYHy2zI/AAAAAAAAAPg/tY8kivLI5FI/s1600-h/14.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5402532165729835826" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SvmmYYHy2zI/AAAAAAAAAPg/tY8kivLI5FI/s320/14.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;بعد از بازدید از موزه به رکاب زدن ادامه دادیم تا جنگل نور که متاسفانه تاریکی باعث شد که ثبت لحظات فوق العاده زیبایی رو از دست بدم. در آخر دوست دارم ابراز خوشحالی بکنم ازحضور در جمع بچه های &lt;a href="http://ofoghmtb.blogfa.com/"&gt;باشگاه افق&lt;/a&gt; و آقای افشین رمضانی که به مدد این آشنایی چنین لحظات خاطره انگیزی رو در ذهنم ثبت کردم و یادی از این وبلاگ قشنگ &lt;a href="http://manokafka.blogfa.com/" style="color: rgb(0, 153, 0);"&gt;من و کافکا&lt;/a&gt; که یه جورایی بهش احساس دین میکنم. :)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Svm15MFzDCI/AAAAAAAAAQA/jxdi-EFbMH8/s1600-h/18.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5402549222110333986" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Svm15MFzDCI/AAAAAAAAAQA/jxdi-EFbMH8/s320/18.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 117px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;برای دیدن تصاویر با ابعاد بزرگتر روی آنها کلیک کنید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-1294514253721013897?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/1294514253721013897/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=1294514253721013897&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/1294514253721013897'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/1294514253721013897'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='کندلوس - قسمت دوم'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Svmj4v3CX7I/AAAAAAAAAOY/9MZeGwKqByE/s72-c/16.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-590280113075428587</id><published>2009-10-31T22:52:00.029+03:30</published><updated>2009-12-26T21:44:32.859+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bike and Nature'/><title type='text'>کندلوس - قسمت اول</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify; font-family: tahoma;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuyU_bjEc8I/AAAAAAAAANY/gKPxM38I3n0/s1600-h/15.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5398853870757901250" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuyU_bjEc8I/AAAAAAAAANY/gKPxM38I3n0/s320/15.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 320px; text-align: center; width: 240px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;این یادگار ماندگار ریشه ای سترک در دل تاریخ تابناک ایران دارد. کندلوس این &lt;span style="color: rgb(0, 153, 0); font-weight: 700;"&gt;سبز&lt;/span&gt; فام خیال انگیز خسته ز مهمیز روزگار از دیرباز در پای البرز کوه پر صلابت و استوار و برگرده ایران زمین آرام گرفته است. بر جای مانده است تا به ژرفای پرفراز و فرود و پر تب و تاب لحظه های دیر پایش اندیشه کند.&lt;br /&gt;مانده است تا نسلهای این مرز و بوم را از دیروز تا هنوز در آغوش پر مهر خود بپرورد. مانده است تا نفس عطر آگینش را به روح و جان خسته از تکرار بی رنگیها بدهد و سرانجام .&lt;br /&gt;مانده است تا همانند &lt;span style="color: rgb(0, 153, 0); font-weight: 700;"&gt;هزاران سبز&lt;/span&gt; فام دیگر سرزمینمان برای تمامی سنگریزه های فرود آمده از فراز کوه ، بستر سبز رودهای پرآب ، درختان تناور ، جنگلها و به کاروان در گذر از مسیر تاریخ حکایت کند ، رمز بر جای ماندن را ، ایستادن را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنج شنبه 7 آبان 1388 ، آغاز یک مسیر سبز و رویایی در دل طبیعتی خاموش که گذر روزگار را بر اندام خود ثبت کرده ... ابتدای جاده مرزن آباد به سمت کندلوس ، کوه های سپید که سوزنی برگان را همانند زینتی بر دامن خود دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuyTIc8cmBI/AAAAAAAAALY/QwQmFwHHQik/s1600-h/01.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5398851826728343570" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuyTIc8cmBI/AAAAAAAAALY/QwQmFwHHQik/s320/01.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuyTIsp2krI/AAAAAAAAALg/GgdxjefUh2k/s1600-h/02.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5398851830945321650" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuyTIsp2krI/AAAAAAAAALg/GgdxjefUh2k/s320/02.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;یادمه تو دوران کودکی همیشه از پشت شیشه ماشین با تعجب به رنگ سفید این کوهها نگاه میکردم. بزرگم که شدم بازم با تعجب ولی اینبار از کنارشون رد میشم . کوه به کوه نمیرسه ولی آدم که به کوه میرسه :)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuybWhryouI/AAAAAAAAANw/C-lf1Kq-oP8/s1600-h/04.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5398860864611853026" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuybWhryouI/AAAAAAAAANw/C-lf1Kq-oP8/s320/04.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 320px; text-align: center; width: 240px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuyTIzzuLxI/AAAAAAAAALo/meBF8l2pnUs/s1600-h/03.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5398851832865763090" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuyTIzzuLxI/AAAAAAAAALo/meBF8l2pnUs/s320/03.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;اینجا استراحتگاه بین مسیره با آدمایی که اصلا خسته نیستن !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuyTJGf1hcI/AAAAAAAAALw/zNB_-IamIYU/s1600-h/05.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5398851837882631618" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuyTJGf1hcI/AAAAAAAAALw/zNB_-IamIYU/s320/05.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;و جلوتر که میریم دور نمای روستاهای بین راه بهمون چشمک میزنن. میخوام بیشتر عکس بندازم ولی باید به بقیه برسم  :|&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuyUoI-EfcI/AAAAAAAAAM4/kdyWPXNjTpE/s1600-h/08.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5398853470633885122" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuyUoI-EfcI/AAAAAAAAAM4/kdyWPXNjTpE/s320/08.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;تابلوی 14 کیلومتری کندلوس سر سه راهی میخسازکه اشاره به جاده فرعی داره که با یه شیب تند راه خودشو از مسیر اصلی جدا میکنه. اگه همه تابلوها همینطور خلاقانه ساخته میشد هیچکس گم نمیشد :)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuyTJA65IJI/AAAAAAAAAL4/ZmmGUwqO9r0/s1600-h/06.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5398851836385501330" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuyTJA65IJI/AAAAAAAAAL4/ZmmGUwqO9r0/s320/06.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 320px; text-align: center; width: 240px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;و دوست خوبم محمد که همیشه فکر میکنم تو زندگی قبلیش مورخ بوده! یکی مثل هرودوت که تو زندگی جدیدش مدرن تر شده و کلاه کاسکت سرش میذاره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuyVgmkHTCI/AAAAAAAAANg/m1z483ZsVms/s1600-h/07.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5398854440650755106" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuyVgmkHTCI/AAAAAAAAANg/m1z483ZsVms/s320/07.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 320px; text-align: center; width: 240px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;و کندلوس ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuyVg2uuMrI/AAAAAAAAANo/qlmAmXveW9s/s1600-h/09.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5398854444990214834" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuyVg2uuMrI/AAAAAAAAANo/qlmAmXveW9s/s320/09.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;ادامه دارد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;برای دیدن تصاویر با ابعاد بزرگتر روی آنها کلیک کنید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-590280113075428587?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/590280113075428587/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=590280113075428587&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/590280113075428587'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/590280113075428587'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/10/blog-post_31.html' title='کندلوس - قسمت اول'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuyU_bjEc8I/AAAAAAAAANY/gKPxM38I3n0/s72-c/15.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-8685628971113002956</id><published>2009-10-24T22:39:00.010+03:30</published><updated>2009-12-26T21:48:29.193+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bike and Nature'/><title type='text'>دوچرخه سواری با طعم کوهنوردی !</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify; font-family: tahoma;" trbidi="on"&gt;جمعه 1 آبان 1388 رفتن به محمود آباد ، دور زدن کوه عظیمیه برای رسیدن به روستای وینه واقع در 14 کیلومتری جاده چالوس.&lt;br /&gt;برنامه ای سراسر هیجان ، مخلوط دوچرخه سواری و کوهنوردی ! همیشه از بوکفالوس سواری میگرفتم ولی گردش روزگار به جایی رسید که طعم سواری دادن رو هم بچشم :) تصاویر گویا تر از هر کلامی :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuNU0Dj2J3I/AAAAAAAAAKA/Fv6hEXEtIFQ/s1600-h/01.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5396250031805572978" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuNU0Dj2J3I/AAAAAAAAAKA/Fv6hEXEtIFQ/s320/01.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuNU0FGBvDI/AAAAAAAAAKI/n0l855MqQRg/s1600-h/02.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5396250032217373746" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuNU0FGBvDI/AAAAAAAAAKI/n0l855MqQRg/s320/02.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuNVGWG4RVI/AAAAAAAAAKg/KfBkAtjVNNI/s1600-h/03.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5396250346021995858" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuNVGWG4RVI/AAAAAAAAAKg/KfBkAtjVNNI/s320/03.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuNVGpi8kXI/AAAAAAAAAKo/yu4MQTxF200/s1600-h/04.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5396250351239991666" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuNVGpi8kXI/AAAAAAAAAKo/yu4MQTxF200/s320/04.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;آخر کار هم لباسهای پاره پوره ناشی از دو بار زمین خوردن و یه دنیا کوفتگی به همراه یه عالمه سرزندگی و شادابی :)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-8685628971113002956?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/8685628971113002956/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=8685628971113002956&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/8685628971113002956'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/8685628971113002956'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/10/blog-post_3520.html' title='دوچرخه سواری با طعم کوهنوردی !'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuNU0Dj2J3I/AAAAAAAAAKA/Fv6hEXEtIFQ/s72-c/01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-2534070760145134114</id><published>2009-10-24T21:31:00.019+03:30</published><updated>2009-12-26T21:47:54.866+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bike and Nature'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='My Words'/><title type='text'>زندگی بدون مرز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify; font-family: tahoma;" trbidi="on"&gt;تو مسیر همیشگی رفتن به محل کار یه جمله روی بیلبورد نظرم رو جلب کرد:  Live Borderless&lt;br /&gt;هر چند تصاویر روی بیلبورد بیننده رو تحریک به خرید جعبه جادویی(الان دیگه شده تخته جادویی!) برای داشتن زندگی بدون مرز میکرد اما منو به فکر دیگه ای فرو برد ...&lt;br /&gt;تا به حال فکر کردی که زندگی بدون مرز یعنی چی ؟! تا به حال فکر کردی که چقدر زندگیت مملو از مرزهای تحمیل شدست ؟!&lt;br /&gt;شرط میبندم به اینم فکر نکردی که میشه به بدون مرز بودن فکر کرد! چشم به این دنیا که باز میکنی یه سری مرزهای پررنگ برات هست که در طول عمرت یا بهشون عادت میکنی یا ... (برداشت آزاد)&lt;br /&gt;حالا از این بدتر مرزهای ساخته ذهن خودته که نمیبینی شون اما دگراندیشی رو تو نطفه خفه میکنه. فقط برای چند لحظه فکرکن که چقدر باید و نباید برای خودت ساختی! من اینو بیشتر  میپسندم : Think Borderless&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمعه 10 مهر 1388 روستای فشند واقع در هشتگرد :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuNE60CvvRI/AAAAAAAAAJw/GYQTId806c4/s1600-h/01.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5396232555713248530" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuNE60CvvRI/AAAAAAAAAJw/GYQTId806c4/s320/01.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuNDyV_0qCI/AAAAAAAAAJA/Y_D5XwEcT3s/s1600-h/02.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5396231310697343010" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuNDyV_0qCI/AAAAAAAAAJA/Y_D5XwEcT3s/s320/02.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 320px; text-align: center; width: 240px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;چهارشنبه 22 مهر 1388 طبیعت دربند واقع در ولیان :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuNDyiWwUWI/AAAAAAAAAJI/O-T70lmmH84/s1600-h/01.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5396231314014753122" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuNDyiWwUWI/AAAAAAAAAJI/O-T70lmmH84/s320/01.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuNFbz_rzfI/AAAAAAAAAJ4/Rs255OvJyfg/s1600-h/02.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5396233122636090866" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuNFbz_rzfI/AAAAAAAAAJ4/Rs255OvJyfg/s320/02.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;برنامه ولیان قرار بود گامهای آغازین در راستای فعالیت Cycle Tourist باشه ، فکر میکنم تا حدودی محقق شد هرچند نیاز به عزم راسخ تریه.&lt;br /&gt;یه وقتایی فکر میکنم  لذت بردن رو نباید به اشتراک گذاشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-2534070760145134114?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/2534070760145134114/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=2534070760145134114&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/2534070760145134114'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/2534070760145134114'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/10/blog-post_24.html' title='زندگی بدون مرز'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SuNE60CvvRI/AAAAAAAAAJw/GYQTId806c4/s72-c/01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-1812126957173090724</id><published>2009-10-08T22:29:00.018+03:30</published><updated>2009-12-26T21:51:05.495+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bike and Nature'/><title type='text'>یکم هیجان !</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify; font-family: tahoma;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Ss46rbL6UpI/AAAAAAAAAIw/wsEayKCzHDg/s1600-h/01.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5390310321715565202" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Ss46rbL6UpI/AAAAAAAAAIw/wsEayKCzHDg/s320/01.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;جمعه 3 مهر 1388 مسیر تعیین شده کوه عظیمیه بود که تا منطقه کورجین بیشتر محقق نشد اما در عوض انرژی باقی مونده بهونه ای شد که یکم هیجان رو به برنامه تزریق کنیم: رفتن از داخل دره تا صخره علی ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Ss454q2tuTI/AAAAAAAAAII/6tS5uXfbhtc/s1600-h/02.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5390309449748298034" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Ss454q2tuTI/AAAAAAAAAII/6tS5uXfbhtc/s320/02.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;اگر بگم بیشتر مسیر دوچرخه رو کول ما بود همچین بیراه هم نگفتم. ولی در عوض خستگی که نصیبمون میشد کلی لذت و هیجان بود ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Ss46RiP47FI/AAAAAAAAAIY/ZpiY93mdJdM/s1600-h/03.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5390309876934700114" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Ss46RiP47FI/AAAAAAAAAIY/ZpiY93mdJdM/s320/03.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;لذت رسیدن به هدف وقتی با یه آب گوارا همراه باشه هر بدخلقی رو از آدم دور میکنه ;)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Ss46SF1rsBI/AAAAAAAAAIg/GjGPSCnWODM/s1600-h/04.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5390309886488457234" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Ss46SF1rsBI/AAAAAAAAAIg/GjGPSCnWODM/s320/04.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 320px; text-align: center; width: 240px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;هر از گاهی یکم هیجان لازمه تا یه تکونی به افکار تلنبار شدت بدی بلکه جرقه های امید هم توش پیدا بشه. (روی صحبت با خودم بود)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;کلیک روی تصاویر = ابعاد بزرگتر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-1812126957173090724?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/1812126957173090724/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=1812126957173090724&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/1812126957173090724'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/1812126957173090724'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/10/blog-post_08.html' title='یکم هیجان !'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Ss46rbL6UpI/AAAAAAAAAIw/wsEayKCzHDg/s72-c/01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-3280031603092405101</id><published>2009-10-07T23:12:00.014+03:30</published><updated>2009-12-26T21:50:36.314+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bike and Nature'/><title type='text'>کوهستان خفته</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify; font-family: tahoma;" trbidi="on"&gt;یکشنبه 29 شهریور 88 بعد از یک روز قدس پر از هیجان دوباره به طبیعت سبز پناه میبریم. اینبار کوههای آتیشگاه میزبان ما هستند. نم نم بارون دم سحر لطافت هوا رو بهم داره ... وقتی مسیر آسفالته تمام میشه خودتو تو دل یه کوهستان خاموش میبینی که لایه های رسوبی که در طول سالیان دراز تشکیل سنگ دادند ،همه جا خودنمایی میکنن. انگار میخوان جاودانگی کوهستان رو به رخت بکشن و دوباره فانی بودن رو بهت یادآوری کنن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Ssz1LnIyKFI/AAAAAAAAAHY/Vp_zyR5t2hk/s1600-h/03.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5389952433888831570" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Ssz1LnIyKFI/AAAAAAAAAHY/Vp_zyR5t2hk/s320/03.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Ssz1meYIRlI/AAAAAAAAAHg/8MboCPbOOnA/s1600-h/02.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5389952895393744466" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Ssz1meYIRlI/AAAAAAAAAHg/8MboCPbOOnA/s320/02.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;رطوبت حاصل از بارش صبحگاهی اصطکاک جالبی تو مسیر خاکی ایجاد میکنه که لذت طی مسیر رو بیشتر از قبل میکنه. هرچند این باعث نمیشه که زمین نخورم. و انتهای مسیر از جاده رویایی (چالوس) سر در میاره که یادآور حسرت و امیدِ.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Ssz2W3TxwpI/AAAAAAAAAIA/CrbPG_uae1M/s1600-h/01.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5389953726720098962" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Ssz2W3TxwpI/AAAAAAAAAIA/CrbPG_uae1M/s320/01.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-3280031603092405101?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/3280031603092405101/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=3280031603092405101&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/3280031603092405101'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/3280031603092405101'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='کوهستان خفته'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Ssz1LnIyKFI/AAAAAAAAAHY/Vp_zyR5t2hk/s72-c/03.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-5494709921116462026</id><published>2009-09-02T22:24:00.021+04:30</published><updated>2009-12-26T21:52:31.828+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bike and Nature'/><title type='text'>آلبوم تصاویر برنامه "برسر-شاه شهیدان" قسمت سوم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify; font-family: tahoma;" trbidi="on"&gt;رفته رفته مه تبدیل به نم نم بارون شد و جاده کاملا گل آلود ، گل به قدری چسبنده بود که بعضی از بچه ها برای ادامه حرکت مجبور به تمیز کردن گل و لای جمع شده روی چرخ ها بودن. بوکفالوس هم کاملا غرق در گل بود ولی خم به ابرو نیاورد و تا انتهای مسیر پا بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp6ydCgjRHI/AAAAAAAAAFg/-ufzMHwUj0I/s1600-h/17.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376931217086301298" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp6ydCgjRHI/AAAAAAAAAFg/-ufzMHwUj0I/s320/17.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp6yxhI8bbI/AAAAAAAAAFo/zQah4olL_Uo/s1600-h/15-16.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376931568906169778" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp6yxhI8bbI/AAAAAAAAAFo/zQah4olL_Uo/s320/15-16.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 214px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;بالاخره به مقصد رسیدیم. روستای &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شاه شهیدان&lt;/span&gt; و وقت تمیز کردن دوچرخه ها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp6zwT5aeAI/AAAAAAAAAF4/9U-rDG1u3oU/s1600-h/19.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376932647683127298" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp6zwT5aeAI/AAAAAAAAAF4/9U-rDG1u3oU/s320/19.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp6zwouAr7I/AAAAAAAAAGA/5BOtwY5GWe4/s1600-h/20.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376932653272444850" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp6zwouAr7I/AAAAAAAAAGA/5BOtwY5GWe4/s320/20.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;مسیر برگشت به &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;برسر&lt;/span&gt; رو فقط یک سری از بچه ها که آماده تر بودن رکاب زدن. دیگه غلظت مه به اوجش رسیده بود و به جرات میتونم بگم دید مفید 10 متر هم نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp64DIHr9_I/AAAAAAAAAHQ/dAssJ_VuAPM/s1600-h/22.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376937368985794546" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp64DIHr9_I/AAAAAAAAAHQ/dAssJ_VuAPM/s320/22.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp60mOWrQgI/AAAAAAAAAGY/3NYYYfIAIlQ/s1600-h/21.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376933573908185602" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp60mOWrQgI/AAAAAAAAAGY/3NYYYfIAIlQ/s320/21.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 320px; text-align: center; width: 240px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;و این پایان یه برنامه خوب و به یاد ماندنی بود. افسوس که این زمانهای خوش با اولین خبرهای شهری تبدیل به یاس و نامیدی دوباره میشن. به امید روزی عاری از توهین و تحقیر به شعور انسانهای آزاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;برای دیدن تصویر در ابعاد بزرگتر روی آنها کلیک کنید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-5494709921116462026?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/5494709921116462026/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=5494709921116462026&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/5494709921116462026'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/5494709921116462026'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/09/blog-post_02.html' title='آلبوم تصاویر برنامه &quot;برسر-شاه شهیدان&quot; قسمت سوم'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp6ydCgjRHI/AAAAAAAAAFg/-ufzMHwUj0I/s72-c/17.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-1669046067075815372</id><published>2009-09-01T22:22:00.034+04:30</published><updated>2009-12-26T21:57:05.311+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bike and Nature'/><title type='text'>آلبوم تصاویر برنامه "برسر-شاه شهیدان" قسمت دوم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify; font-family: tahoma;" trbidi="on"&gt;جمعه 6 شهریور 1388 ، حرکت از روستای برسر. 6 صبح از خواب پا شدیم و بعد از صرف صبحانه حرکت رو شروع کردیم ابتدای مسیر سرازیری و آسفالته بود ولی بعد از طی مسافتی کوتاه سربالایی و جاده خاکی شروع شد تا خود مقصد که همش سربالایی بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1gVALcy-I/AAAAAAAAACg/Z_cVfRc5og8/s1600-h/05.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376559444091784162" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1gVALcy-I/AAAAAAAAACg/Z_cVfRc5og8/s320/05.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1iefTvZrI/AAAAAAAAADQ/u_acDYF_Gow/s1600-h/06.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376561806090135218" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1iefTvZrI/AAAAAAAAADQ/u_acDYF_Gow/s320/06.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1i1YP7KTI/AAAAAAAAADY/_V2ySn3gq7I/s1600-h/07.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376562199332071730" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1i1YP7KTI/AAAAAAAAADY/_V2ySn3gq7I/s320/07.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;در حین مسیر از چند روستا هم رد شدیم که اسامیشو به خاطر ندارم ولی واقعا برای ماها که دور از طبیعتیم مکاهنهای زیبایی بودن. با دیدن افراد بومی اولین فکری که به ذهنم خطور میکنه اینه که واقعا اینها چقدر قدرت و اختیار ، انتخاب نوع زندگی و شغلشونو داشتنو دارن ؟ واقعا زندگی محدودی دارن، ولی کی میدونه کدوممون خوشبخت تریم ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1jctQ1JlI/AAAAAAAAADo/PGST1qYjC9U/s1600-h/08.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376562874987914834" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1jctQ1JlI/AAAAAAAAADo/PGST1qYjC9U/s320/08.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1lkOSL11I/AAAAAAAAAD4/-bBBN9nHlSY/s1600-h/09.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376565203134306130" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1lkOSL11I/AAAAAAAAAD4/-bBBN9nHlSY/s320/09.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;مسیر پر پیچ و خم و بعضا با شیبهای تند همراه بود که برای منه تازه کار طاقت فرسا بود خصوصا که اکثر طول مسیر سربالایی بود&lt;br /&gt;ولی آب و هوای فوق العاده و محیط دلنشین ، مسیر رو هموار تر نشون میداد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1mtfKamoI/AAAAAAAAAEI/9NfTk7AVzbI/s1600-h/10.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376566461795572354" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1mtfKamoI/AAAAAAAAAEI/9NfTk7AVzbI/s320/10.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1n9TNSOWI/AAAAAAAAAEw/QxuGbt8zTMY/s1600-h/12.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376567832975915362" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1n9TNSOWI/AAAAAAAAAEw/QxuGbt8zTMY/s320/12.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;رفته رفته وارد مه شدیم و هیجان رکاب زنی و لذت بردن از مسیر چندین برابر شد. ووو واقعا فوق العاده بود. خنکی و رطوبت مه که پوست آدمو نوازش میده ... ضمن اینکه مناظر چشم نوازی رو هم خلق میکنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1oxsqW04I/AAAAAAAAAFI/bCUE6lv6ghs/s1600-h/13.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376568733161935746" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1oxsqW04I/AAAAAAAAAFI/bCUE6lv6ghs/s320/13.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1pc4zNNHI/AAAAAAAAAFQ/urIjbRHRSBU/s1600-h/14.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376569475154654322" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1pc4zNNHI/AAAAAAAAAFQ/urIjbRHRSBU/s320/14.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;&lt;br /&gt;برای دیدن تصویر در ابعاد بزرگتر روی آنها کلیک کنید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-1669046067075815372?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/1669046067075815372/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=1669046067075815372&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/1669046067075815372'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/1669046067075815372'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/09/blog-post_01.html' title='آلبوم تصاویر برنامه &quot;برسر-شاه شهیدان&quot; قسمت دوم'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1gVALcy-I/AAAAAAAAACg/Z_cVfRc5og8/s72-c/05.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-1628450393845907820</id><published>2009-09-01T21:44:00.019+04:30</published><updated>2009-12-26T21:57:26.486+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bike and Nature'/><title type='text'>آلبوم تصاویر برنامه "برسر-شاه شهیدان" قسمت اول</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right; font-family: tahoma;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify"&gt;پنجشنبه 5 شهریور 1388 ، 11:30 میدان سپاه ، آماده سازی دوچرخه ها بر روی ون با باربند مخصوص حمل دوچرخه&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1YZ4u15oI/AAAAAAAAABg/_6jFgNFNvho/s1600-h/01.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376550731899070082" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1YZ4u15oI/AAAAAAAAABg/_6jFgNFNvho/s320/01.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1ZWalDinI/AAAAAAAAAB4/QgcYExPGRhI/s1600-h/02.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376551771776977522" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1ZWalDinI/AAAAAAAAAB4/QgcYExPGRhI/s320/02.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;بعد از حرکت از جاده قزوین-رشت نرسیده به رشت به سمت رستم آباد رفتیم و از اونجا تو یه مسیر فرعی حدودا 30-40 کیلومتر تا روستای برسر، شام هم جاتون خالی تو یکی از قهوه خونه های اونجا خوردیم.&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1cxM3EnyI/AAAAAAAAACQ/G6h5EsWCFBo/s1600-h/03.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376555530485800738" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1cxM3EnyI/AAAAAAAAACQ/G6h5EsWCFBo/s320/03.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 320px; text-align: center; width: 240px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1dfkENhzI/AAAAAAAAACY/KessbiQfjcw/s1600-h/04.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376556326988908338" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1dfkENhzI/AAAAAAAAACY/KessbiQfjcw/s320/04.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;بعدش هم که شب رو تو برسر بودیم تا فردا صبح اول وقت به سمت روستای شاه شهیدان رکاب بزنیم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;&lt;br /&gt;برای دیدن تصویر در ابعاد بزرگتر روی آنها کلیک کنید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-1628450393845907820?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/1628450393845907820/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=1628450393845907820&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/1628450393845907820'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/1628450393845907820'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='آلبوم تصاویر برنامه &quot;برسر-شاه شهیدان&quot; قسمت اول'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/Sp1YZ4u15oI/AAAAAAAAABg/_6jFgNFNvho/s72-c/01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-3813157475757251908</id><published>2009-08-24T22:17:00.006+04:30</published><updated>2009-12-26T21:58:02.352+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bike and Nature'/><title type='text'>تجربه هایی نو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify; font-family: tahoma;" trbidi="on"&gt;تا به امروز 1388/6/2 که دارم این مطلب رو مینویسم چهار جلسه تمرینی خوب رو داشتم. هرچند که تازه امروز بود که حس کردم تازه داره بدنم بیدار میشه. جلسات اول واقعا سخت بود ، اون هم بعد از 13 سال سواری نکردن. جلسه اول منطقه هشتی (اگر درست گفته باشم) بود. با کلی زور و عرق ریختن آخرش هم 15 دقیقه تاخیر داشتم که یه بستنی رو برای بقیه به ارمغان آورد ... بعدش هم که فکر کنم یک سوم راه رو پیاده اومدم , تجربه زمین خوردنو هم اضافه میکنم ولی خوب سرازیری آخر کار فوق العاده لذت بخش بود.&lt;br /&gt;یه روز بدن درد فاصله تا جلسه بعدی بود و این بار سیاه کلان و باغ طالبی و البته اتوبوس سواری تا خود سیاه کلان (: بعدش هم یه سرازیری پر پیچ و خم و معرکه. نمیدونم چرا همه مسیرا سرازیری نیستن D:&lt;br /&gt;برنامه جمعه دره وسیه... از همون اول عقب افتادم تا با یه سری از بچه ها برگشتم ولی خوب توی برگشت رکاب زدن تا پارک جهان نما و چرخیدن توی پارک خاطرات خوبی رو ثبت کرداز جمله پنچری و کول کردن دوچرخه ها  ، والبته یدک کش شدن S: در انتها کل مسیر رکاب زدن اون روز هم 35 کیلومتر شد. به نظرم تلاش خوبی بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SpLXrl8l6FI/AAAAAAAAAAs/8fCMzi9Zq50/s1600-h/02.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5373594449327024210" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SpLXrl8l6FI/AAAAAAAAAAs/8fCMzi9Zq50/s320/02.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SpLXr3Mz1nI/AAAAAAAAAA0/WD6WsFCq8rE/s1600-h/03.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5373594453958448754" src="http://3.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SpLXr3Mz1nI/AAAAAAAAAA0/WD6WsFCq8rE/s320/03.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;و امروز برنامه خیابان انرژی اتمی بود که از اواسطش یه فرعی خاکی بود برای محل تمرین. یواش یواش دارم بیدار شدنه بدنم رو حس میکنم. دیگه برای رسیدن به سیزدهم استراحت نمیکنم p: این تصویر هم جالبه :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SpLa9L8vwtI/AAAAAAAAABM/2pKlxfMQEkY/s1600-h/04.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5373598050120876754" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SpLa9L8vwtI/AAAAAAAAABM/2pKlxfMQEkY/s320/04.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;و درست لحظاتی بعد ... بس که از شیشه آب من خورد :) ولی از حق نگذریم که اون تپه خاک خیلی نرمی داشت ، فکر کنم شدنی نبود. راستی این دوستمون(فرید) تجربه سفرهای انفرادی جاده چالوس رو داره. مثل من از اهدافش بوده و الان هم خوب واقعا آمادست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-3813157475757251908?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/3813157475757251908/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=3813157475757251908&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/3813157475757251908'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/3813157475757251908'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/08/blog-post_24.html' title='تجربه هایی نو'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SpLXrl8l6FI/AAAAAAAAAAs/8fCMzi9Zq50/s72-c/02.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3338724807456742663.post-5724478271742745695</id><published>2009-08-24T21:26:00.007+04:30</published><updated>2009-12-26T21:58:43.105+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bike and Nature'/><title type='text'>شروع</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"  style="text-align: right;font-family:tahoma;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;" align="justify"&gt;تحقق بخشیدن به یک سری رویاهای قدیمی ، فرار از زندگی یکنواخت و ماشینی ، مدتها ذهنمو مشغول کرده بود ولی عملی کردنش نیاز یه کاتالیزور داشت. شرایط انتخابات و انرژی که قبل و بعد از انتخابات گذاشتم که در نهایت منو به سرخوردگی مطلق رسوند ، پایه ای شد برای شروع این فعالیت جدید ...&lt;br /&gt;آستینها رو بالا زدم و برای اقدام عملی شروع به تحقیق کردم. توی نت منابع زیادی برای پیدا کردن گروه دوچرخه سواری مناسب نبود تا اینکه از طریق این&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href="http://manokafka.blogfa.com/" style="font-weight: bold;"&gt;وبلاگ &lt;/a&gt;با باشگاه &lt;a href="http://www.ofoghmtb.blogfa.com/" style="font-weight: bold;"&gt;افق &lt;/a&gt;آشنا شدم که در کرج فعالیت داشت. همینجا هم جا داره از وبلاگ جالب ایشون تشکر کنم که واقعا منو تهییج کرد و همین که عاملی شد که خودمم بلاگی داشته باشم تا روزی برسه که نفر دیگه ای رو علاقه مند کنم.&lt;br /&gt;ضمنا ابتکار جالب برگزیدن نام رو هم به ذهنم رسوند. حالا مرکبی که تصویرشو میبینید &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بوکفالوس&lt;/span&gt; نام داره. سیاه تر از زاغ ، رام نشدنی و سوار بر باد. تعابیره قشنگیه نه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SpLOWA8DOlI/AAAAAAAAAAk/FwcHKr7kgvA/s1600-h/01.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5373584183010736722" src="http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SpLOWA8DOlI/AAAAAAAAAAk/FwcHKr7kgvA/s320/01.jpg" style="margin: 0px auto 10px; cursor: pointer; display: block; height: 240px; text-align: center; width: 320px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;توی مطلب اول اهدافم رو هم مینویسم تا روزی برگردمو دوباره مرورشون کنم. به طور کلی انگیزم برای شروع ،مسافرت با دوچرخه بود. هدف کوتاه مدتم رکاب زدن جاده چالوس زیباترین جاده خاورمیانه و در مراحل بعدی ایران گردی و جهان گردیه. بله جهان گردی چرا که نه ! همین امروز صبح توی اتوبان یه زوج مو بور فرنگی رو دیدم که با خورجینهای روی چرخهاشون داشتن رکاب میزدن. بنده خداها سر یه ورودی به اتوبان بدجوری گیج شده بودن و نزدیک بود تصادف کنن. فکر کنم هنوز با فرهنگ رانندگی اینجا آشنا نشدن ! زمان خرید مرکب من هم 1388/5/22 برای ثبت در تاریخ .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3338724807456742663-5724478271742745695?l=navidmilan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://navidmilan.blogspot.com/feeds/5724478271742745695/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3338724807456742663&amp;postID=5724478271742745695&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/5724478271742745695'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3338724807456742663/posts/default/5724478271742745695'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://navidmilan.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title='شروع'/><author><name>Navid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01677974363696934286</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_hqHpiWwTv8M/SpLOWA8DOlI/AAAAAAAAAAk/FwcHKr7kgvA/s72-c/01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
